Now Reading
اینجا در نقشه نیست Not on the Map

اینجا در نقشه نیست Not on the Map

Artwork by Farahnaz Salehi

همان لحظهای که سرم را از روی لیست برداشتم، نگاه های مان تلاقی کرد. بدنم لرزید و چیزی در من بیدار شد؛ سر برداشت، موی رگ هایم را به ارتعاش درآورد و ذهنم را تکان داد. به دیوار گلی پشت سرم تکیه دادم و نگریستیم. شاید چهارپنج ثانیهای طول نکشید که راست و مستقیم به مردمکهای چشم هامان نگریستیم. نمیدانم در آن لحظه در فکرش چه میگذشت و چه حسی داشت؛ اما این چهارپنج ثانیه، در تمام ثانیه های دیگرم، ساعتها، روزها، هفته ها و ماه ها و شاید سال های من تکثیر شدند. این چهارپنج ثانیه به اندازهی چهارپنج ساعت، چهارپنج روز و چهارپنج هفته ادامه پیدا کرد. کی میداند، شاید ماهها و سالهای آینده نیز ادامه پیدا کند. پس از آن لحظه، هیچ وقت رهایم نکرده و همیشه نگاهم کرده است. حس میکنم در خواب و بیداری، در خلوت و جمع روبهرویم ایستاده است و با همان معصومیت و درد نگاهم میکند. صدای خش دارش هر آن در گوشهایم می پیچد و در وجودم تکثیر میشود. به پیچوخم مغزم میخورد، بازتاب مییابد و این بار پژواک خش دار صدایش را لرزانندهتر از قبل میشنوم. بعد از آن چهارپنج ثانیه، آنقدر هر شب این چشمها را در خواب دیدهام، میبینم که دیگر به کابوس یا رؤیای شیرینی تبدیل شده است؛ رؤیایی که رها کردنی ام نیست و رها کردنی اش نیستم. شاید پارادوکس عجیبی باشد؛ اما این چهارپنج ثانیه اکنون هم کابوس است در من و هم خاطرهای که باربار میخواهم مرورش کنم

چاشت بیست ودوم جوزای 1399 خورشیدی بود. خورشید بی رحمانه می تابید و از من و نازگل و وکیل گذر و کودکان خاک آلودی که مانند کنه به جان ماچسبیده بودند و قدم به قدم دنبال مان می آمدند، سایه هایی شفاف وریزه ریزه ای بر جای می گذاشت. بوی مشمئزکننده ی چتلی های جویچه ها در هوا پخش شده بود و به سختی میشد نفس کشید. نازگل کلافه شده بود و از این وضعیت ابروانش درهم رفته بودند. سرم را نزدیک بردم: «اگه مسئولیتی که به دوش گرفته ایم، نبود ،یک لحظه هم ای همه بوی بد و آفتاب سوزان تحمل شدنی نبود.» شاید تبسمی کرد از زیر ماسک، نمی دانم. کلاه پیک دارش را با پشت دست راستش کمی بالا داد و با اشارهی سر تأیید کرد. نور دا غ  خورشید پشت گردن و گاهی بخشی از صورتم را که از زیر ماسک بیرون مانده بود، میسوزاند و خستگی در وجودم تزریق میکرد. موهای سیاهم داغ آمده بودند و قطرههای عرق نیز در شقیقه هایم روییده بودند. هوای بازدم نفسم پشت لب و توله های بینی ام را نم پاشیده بود. بوی بد و هوای گرم و خستگی تنم را فتح کرده و دم ده سرم کرده بودند. هر از گاهی ماسک را میگرفتم و نم زدگی پشت لب و توله های بینی ام را می ر فتم. گاهی هم برگه های کاغذ و مارکرها را با دست چپ نگه میداشتم و با ساعد راستم عرقهای شقیقه هایم را میگرفتم. در آن لحظه منتظر باز شدن دروازه ی چوبی دوپله ای کوتاه قامت سید نادر شاه بودیم که تک تک کرده بودیمش

تا این دم، در این چهار کوچه ی جداشده از سرک قلعه ی وزیر به سمت جنوب، دروازه های دوپله ای و یک پله ای چوبی، کهنه و گاه آهنی زنگ زده و رنگ پریده ی چهل وهفت خانه ی باران دیده ی گلی و قدیمی را زده بودیم. مانند اکنون پشت دروازهشان ایستاده بودیم و کارت های نان خشک شان را دیده بودیم. دوتا فرم؛ یکی انفرادی و دیگری خانوادگی توزیع کرده بودیم. به هر کدام توضیح داده بودیم که چگونه خانه پری کنند و سپس به هیأتی که پس از ما می آیند، تسلیم بدهند. نازگل مشخصات خانه ها را از روی نقشه ی دست داشته اش پیدا میکرد و من شمارهی ناحیه، گذر، بلاک، خانه و شمارهی مسلسل نام ها را از روی لیستی که از ادارهی شاروالی گرفته بودیم، روی دروازه ها مینوشتم. سپس با حوصله مندی و زبان ساده و عام فهم به صاحبان کارت یا یکی از اعضای فامیل آن ها شرح میدادم: «کارت نان به نام کی استه؟» یکی که یا کارت به نامش بود یا خودش را به جای صاحب کارت جا زده بود، از میان کودکان و زنان پیش می کشید: «مه استم صایب.» برای اینکه دقت بیشتری کرده باشد، کمرش را خم میکرد و با قیافه و نگاه حق به جانب گوش می سپرد. گاهی به چشمانش می نگریستم و زمانی همین کار را هم نمی کردم. بی هیچ ارتباط چشمی ای راهنمایی اش می کردم. برگهی انفرادی را راست در برابر چشمانش می گرفتم: «ای ره خودت که کارت به نامت استه، از روی تذکره ات پر کن. ببینش، هرچه خواسته شده، مکمل بنویس.» لبه ی فرم را قات می کردم و به دستش میدادم. سپس برگه ی فامیلی را روبه رویش میگرفتم. با اشاره به معلوماتی که در قسمت بالایی جدول خواسته شده بودند و شمارهی دوازدگانه ای که در عرض کاغذ نوشته شده بودند، میگفتم: «ده ای فرم، نام، نام پدر، نام پدرکلان، جنس، سن، وظیفه و نوع وظیفه ی خود و همهی اعضای فامیل خوده بنویس.» با تأکید می افزودم: «اگه خودت سواد نداری، یک باسواد ره پیدا کن که دانه دانه پر کنه

فرم دوم را که به دستش می دادم، به سویش می نگریستم. اینطوری اطمینان می طلبیدم. به ندرت اتفاق می افتاد که برای بار دوم توضیح نداده باشم یا علی شاه که مردم آغا صایب می گفتندش، مداخله نکرده باشد وبرای بار دوم یا سوم توضیح نداده باشد

  سه روز پیش وقتی من و نازگل علی شاه را در حاشیه ی سرک فیض محمد کاتب هزاره؛ درست آنجایی که سرک قلعه ی وزیرشروع میشود، ملاقات کردیم، برنامه مان را توضیح دادیم: «وکیل صاحب، خانواده هایی ره که ده ای یک ماه و چهل روز قرنتینه، نان خشک گرفته اند، سروی می کنیم.» از تجربه ای که در این یازده روز داشتیم، می دانستیم که آنها ده قرص نانی را که دولت برای هر فامیل فقیر در نظر گرفته بود، به هشت، هفت و بعضاً پنج قرص نان تقلیل داده اند و در مقابل تعداد دریافت کنندگان نان را بیشتر کرده اند. افزودم: «با همه ی کارت داران کاری نداریم، آن هایی ره کار داریم که لیست شان ره از ناحیه دریافت کدین

گفت: «خب، لیست اولی منظورتان اس درسته؟ نه لیستی که ما جورش کدیم
نازگل پاسخش داد: «بلی، بلی.»
علی شاه در حالی که شاید به صاحبان کارت اول و لیست ادارهی شاروالی می اندیشید، سرش را تکان داد و گفت: «خب، از کجا شروع کنیم بهخیر؟» نازگل نقشه دست داشت هاش را باز کرد تا او را در جریان پلانی که با هم ریخته بودیم، قرار بدهد. موقعیت ما را در نقشه و مسیر کارمان را نشانش داد: «ای سرک بزرگ، سرک کاتب استه که از دارالامان شروع میشوه و تا پل سوخته ادامه داره.» بعد به سرک فرعی اشاره کرد که از سرک کاتب به سمت شرق جدا میشد: «این هم سرک قلعه ی وزیر استه که امیالی ما در شروعش قرارداریم.» رویش را برگرداند و به سوی سرک جدا شده از سرک کاتب اشاره کرد

پس از همینجه شروع میکنیم. اول خانه های دو طرف سرک ره می بینیم.» علی شاه در طول سه روزی که همراهش کار می کردیم، از ساعت هفت صبح تا پنج بعد از ظهر خانه به خانه می بردمان و دروازه های شان را می زد. صاحب خانه را به نام صدا می کرد: «سید قربان، وکیل استم، علیشاه» یا «سید مسلم، وکیل استم.» آنها با شنیدن این جمله، شاید هرچه در دست داشتند ،زمین می گذاشتند و دروازه های شان را می گشودند. بی امان می گفت شان:
آغا، کارتای نان تان ره بیارین، تیز.» اگر کودکی دروازه را گشوده بود، میگفت: «بچیم، تیز کارتای نان تان ره بیار، یک کلان ره هم صدا کن.» در این فرصت می پرسیدم: «کی ره پیدا کنم آغا؟» بدون هیچ ترسی از مریضی ای که اکنون شهر را در انحصار خود گرفته و همه را خانه نشین کرده بود، انگشت اشاره اش را با زبانش نم می زد و نام صاحب خانه را در کاغذ پاره های خودش می پالید. نام را که میگفت، لیستم را ورق می زدم. پس از چند دقیقه کسی که داخل رفته بود، با کارت یا کارتهایش، پیشاپیش اعضای فامیل و اهالی حویلی دم دروازه ظاهر میشد. چندین جوره چشم منتظر و امیدوار، پرسشگرانه می نگریستندمان و حرکات مان را می پاییدند: «چه اس، آغا صایب؟» یا هم شکایت کنان و اعتراض کنان می گفتند: «آغا صایب، نام ما ره ایچ کس نگرفت ده کارت نان.» شاید یکی از اعضای همان خانواده یا همسایه اش بود که می افزود: «نام فقیرا ره کی می گیره ده ای خراب شده. از زوردارا و پیسه دارا ره میگیره.» همسایه ی کناری یا روبه رویش که اکنون خبرشده بود، سر از دروازه اش می کشید، رو به من و نازگل، میگفت: «همه ره به قومای خود داده، به غریبا و بیچاره های قومای دیگه نصف نان هم نداده.» دیگری نیز وقتی می دید می تواند حرفش را بزند، دریغ نمی کرد: «سه بار پشت دروازه ی آغا رفتم، گفتم که ملی بس داشتم به خاطر قرنتینه آوردم ده خانه ایستادش کدم، کار نیس، بار نیس، پول هم نیس، همی اولادایم سولَچی می کنه. مَگم آغا پس گوش کد.» علی شاه در سکوت و سربه زیری، کارت های موجود را می گرفت و نام و شماره ی مسلسل شان را برایم می گفت. اگر تا اکنون پیدایش نکرده بودم ،از این به بعد پیدا کردنش راحت تر بود

سرم پایین بود، نام ها را مرور میکردم. انگشت اشارهام را بالای نام ها می کشیدم. بیشتر آنهای ی را که در آغاز خود پیشوند سید داشتند، از نظر میگذراندم؛ زیرا بیشتر نام های لیست ناحیه در این میان بودند. هنوز همه شان را ندیده بودم که امواج صدای خش دار و ضعیفش پردهی گوشهایم را لرزاند. علی شاه گفت: «سلام مادر.» به عقب برگشتم. در فاصلهی سه چهار متری مان ایستاده بود و نگاهم می کرد. شاید نگاه مان چهارپنج ثانیه درهم رفت. در حالی که نگاهم میکرد، مانند دوربین فیلم برداری، چشم هایم را حرکت دادم. ابروان پرپشت، بازوان پایین افتاده، پستان های برجسته، چادر سیاه رنگ باخت هاش را از نظر گذراندم. احوال پرسی مختصری کرد. سپس خود را به سوی علی شاه نزدیک کرد. به چپلک های پلاستیکی آبی رنگ کهنه اش و شینگ چادر سیاه و پاچه های شلوار خاک آلودش نگریستم، گویی ما را هم دعوت میکرد، گفت
«دینه شو خبر شدم از زن همسایه. از صبح تا آلی پرسوپال پرسوپال این جا یافتم تان.» اکنون بهتر میشد شکستن و درد را در صدایش شنید. کارت نانشرا از زیر چادرش کشید و به علی شاه نشان داد
علی شاه که از جستوجوی سید نادر شاه مأیوس یا خسته شده بود، سرش را از روی کاغذ پاره هایش برداشت: «پشت ما ناق گشتی مادر؟ ما پشت دروازه می یاییم.» اولین تماس تلفنی ای که سه روز پیش داشتم، پدرم خواند و فردایش با مادر خواندن نازگل پی بردم که مادر و پدر تکیه کلامش است. کارت مادرش را گرفت. پس از دیدن کارت، رویش را به طرفم برگرداند: «شمارهی مسلسل داره انجنیر.» گفتم: «چند استه؟

»19871«

«شماره ها را از نظر گذراندم: «بی بی آصفه؟
«هر دو، هم بی بی آصفه و هم علی شاه گفت: «اری،اری
چادر سیاهی که دو شینگش به زمین کشیده می شدند، سراپایش را پوشانده بود و با دست راستش دو لبهی آن را روی سینه و پستان هایش نگه داشته بود
پستان های برجسته اش چادرش را بالا نگه داشته بودند و جلب توجه میکرد. با دستمال نسواری رنگی گونه ها، نوک بینی، لبها و کله اش را پوشانده بود. با این پوشش ،آنچه برای من و دیگران دیده شدنی بود، نیمه ی پیشانی آفتاب سوخته و دو تا چشم عسلی رنگ کلان کلان بودند که دو ابروی پرپشت دست نخورده در بالای آنها دراز کشیده بودند. چشمانش با افسردگی و تضرع می دیدند و به جنگ مان می طلبیدند؛ اما نه من و نازگل را و نه علی شاه و هرکسی دیگر را یارای مبارزه با چنین نگاه پژمرده و دردآلودی نبود. چانته ی همه مان خالی بود. از روی ناچاری سنگر رها می کردیم و به زمین می نگریستیم. در برابر این نگاه جز گریز راه و چارهای نبود. هیچ کسی را تاب چنین نگاهی نبود و نیست. حتم دارم هر کسی اگر جای من بود، از دست این نگاه مخفیگاه می پالید تا با هم درهم نیامیزد و به تیر کمر و سایر استخوانهای وجودش درد و سوزش تزریق نکند. هیچ کسی تأثیر این نگاه را نمی توانست نادیده بگیرد

گلویم را صاف کردم و سعی کردم که در صدایم تغییری نیامده باشد: «اینجا که نمیشه فرم بدهیم، پشت دروازهتان باید بیاییم
در این سیزده ونیم روزی که کوچه ها و پس کوچه های ناحیهی ششم را می گشتیم، نگاه های این چنینی زیادی را تاب نیاورده بودیم و از چنگ شان فرار کرده بودیم. همین نگاه ها را در خم و پیچ هر کوچه دیده بودیم: «شویم کراچی داره، قرنتینه خانه نشینش کده. پیسه ی یک دانه نان خشک ره هم نداریم.» معلوم بود که نداشت و نباید هم میداشت. مگر از پول کراچی وانی چقدر میشود پسانداز کرد و برای روز مبادا کنار گذاشت؟ مگر روزانه چقدر به دست میآورد که هم خرج روزانه شود و هم پسانداز؟ اینکه روزگار می چرخاند با آن پول، کلی همت میکند. در این روزها از دروازه های زیادی شش هفت جوره چش م محزون می دیدند و هردم شهیدمان می کردند. با ظاهر تأسف بار و درون ویران، ضربت نگاههای دردآلودشان را در روح و روانمان حس می کردیم. گاهی شده بود که سه چهار زن ژنده پوش و پیر، از لای دروازه های شان سرک کشیده بودند و از وضع و حال شان سخن گفته بودند: «ما ره ایچ کسی ده لیست نگرفتن. غریب و بیچاره ره کی ده لیست می گیره؟» دیگری اش شکایت کنان می گفت: «آپارتمان دارا ره می گیره و پیسه دارا ره، به بی کس و غریب کسی توجه نمی کنه.» سومی هم شاید دق دل خود را خالی می کرد: «به خوار و غریب کَی می رسه ای کمک ها

این گفته های شان اوج اعتراض شان را نشان می دادند. وکیل های گذر و کوچه ،گاهی دفاعیه هایی داشتند. بیشتر اما بی دفاع بودند و بی سنگر. سکوت می کردند. دوروبرشان در پی پناهگاه می افتادند؛ اما هیچ چیزی نبود در آن وقت که پنهان شان کند و از این حرف وحدیث ها دورشان. شاید می خواستند زمین در همان لحظه چاک شود و آنها را در خود فرو برد تا شاهد چنین شکایت های درد آلود و رنج آوری نباشند. تا نگاههای چنین غم انگیزی را نبینند و صداهای چنین تضرع آمیزی را نشنوند
همین صبح در کوچه ی دوم، خانم  چاق وچله ای با لب و ابروی کشال، با تضرع می گفت: «ما ره ده لیست بگیرین بیرار. شوهرم ده هوتل کار می کد، از وقتی که شار قرنتین شد، بیکار مانده ده خانه.» همسایه اش بود شاید، با گلوی بغض گرفته و غم  باری میگفت: «ایچ نان خشک نداریم ما، نام ما ره بگیرین بیرار.» با اشاره به علی شاه افزود: «سید نیستیم. همی بی انصاف ما ره ده لیست نان نگرفت. همه میدانه که سیدهای خوده داده. نمی فاموم آزره چه گناهی داره.» گاهی نازگل و زمانی خودم، می گفتیم که این سروی برای کمک بعدی نیست؛ اما هرگز به گوش شان نمی رفت و فکر می کردند که ما هم با وکیل گذر هم دست شده ایم و وقعی به تضرع شان نمی نهیم. این فکر آزردهشان می کرد و این آزردگی را می شد در تنفرشان نگریست که از نگاه شان می بارید

دل می بود که تاب میآورد شنیدن این همه درد را؛ این همه محرومیت را و این همه فقر و درماندگی را. چشم می بود که تاب می آورد نگاه های آدم های چنان درمانده و بیچاره ای را. وضع قرنتینه همه ی کسب وکارها را بسته کرده بود و چنین روزگار تلخ و سختی را پیش آورده بود. نمی شد در دل خود آخی نگفت و اشکی نریخت. نمی شد جگرت تکه تکه نشود و دلت نسوزد. کی می تواند تاب نگاه های چنان درمانده ای را بیاورد یا تاب چنان صداهای غم انگیزی را؟ کی می تواند این سخنان را بشنود، زجر نکشد و دردی در تیر پشتش یا در استخوان های پاها و دستانش حس نکند؟ کی است که انرژی اش با شنیدن چنین سخنانی تحلیل نرود؟ در چنین صحنه هایی به نازگل مینگریستم که درد و رنج مردم شکسته اش می کرد
بی بی آصفه دستمال نسواری رنگی را که شاید به جای ماسک استفاده اش کرده بود، زیر کَتوک کشید و نفس عمیق تری فرو برد و دو باره بیرونش داد: «گفتم فراموش نشوم آغا صایب، خانه ما ره که می دانی گوشه اس.» تارهایی از موهای زغالی اش را که از زیر روسری سیاهش بیرون ریخته بودند، پشت گوشش برد و سپس شینگ راست چادر کهنه اش را بالا کرد و با دست چپ تکانش داد. گردهای نشسته بر آن، در فضا بلند شدند. سرش را که برداشت دو باره نگاه مان تلاقی کرد، غمی را که پشت پلک ها و چهره ی آفتاب سوخت هاش خانه کرده بود، دو باره حس کردم. علی شاه گفت: «مه کسی ره که کارت داده باشم، ایچ فراموشم نم یشه

روی چپلک های کهنه ی خاک گرفته اش جا به جا شد: «می گه سنگ ده پای لنگ اس آغا صایب. آدم غریب می ترسه که
حرفش را خورد و به انتهای کوچه نگریست. لازم نبود چیزی می گفت. هر کدام ما در ذهن مان ادامه اش را خواندیم. در ذهنم ادامه دادم: «… از یاد بروم. آدم غریب به یاد کی می مانه؟» شاید نازگل و علی شاه هم چیزی شبیه این، آن خانه خالی را پر کردند، نمی دانم. علی شاه فقط به یک «امم.» کوتاه اکتفا کرد و نازگل هیچ چیزی نگفت و کارش را انجام داد.
در این دو هفته حرف هایی از این قبیل زیاد شنیدیم؛ اما در برابرشان سکوت کردیم و حتا بین خود هم چیزی نگفتیم؛ زیرا همه ی واقعیت ها را دریافته بودیم. بیشتر این حرف ها متوجه وکیل های گذر بودند که در توزیع کارت نان خویش خاله گی کرده اند

موهایم گرم شده بود و پشت گردنم می سوخت. خودم را کنار کشیدم و دستی به موهایم کشیدم. در این چهارده روز، آفتاب دست های مان را سوختانده و سیاه کرده بود. نه روز اول و نه روزهای بعد فرصت نکردم که مثل نازگل کلاه پیک دار بگیرم تا صورتم از نور خورشید در امان بماند. بخش هایی از صورتم که زیر ماسک نبودند، سیاه و لکه لکه شده بودند. آب که می رسید، می سوخت
در این سه روز اخیر علی شاه با صدای بم و قد کوتاهش، پیشاپیش حرکت می کرد و من و نازگل و قافله ای از کودکان کنجکاو را از دنبالش می کشید. در وسط کوچه ی چهارم جداشده از سرک قلعه ی وزیر به طرف جنوب شرق رسیده بودیم و در این مدت کارت های همسایگان نادرشاه؛ علی سجاد، مرتضی و سید علی را دیدیم و جزئیات خانه و کارتش را روی دروازه های شان نوشتیم. کارم که تمام شد، رویم را برگرداندم، دیدم که در این مدت حرکت هایم را دنبالم کرده است. گفتم: «شما خانه بروین، آغا صاحب که خانه تان ره می دانه.» به سوی علی شاه دیدم: «آری، چه میکنی الاف ده ای هوای گرم.» این را علی شاه خطاب به او گفت .می خواستم تأکید کنم که سرگردان نشود و خانه اش برود؛ اما علی شاه به گونه ای که تازه از خواب پریده باشد، گفت: «نه نه، خانه شان ره ندیده ام

می خواستم بپرسم، وقتی ندیده ای خانه شان را، چطوری کارت داده ای؟ علی شاه گویی چنین سؤالی را حدس زده بود، گفت: «پیش مه آمد وضعیت خوده گفت. مستحق معلوم می شد، کارتش دادم.» بعد از مکثی افزود
«خانه شان را نمی دانم.»
«ای کوچه ره که آخر کنیم، سرک بزرگ تری می یایه، به طرف راست می ریم، کوچه ی چهارم نه، پنجمش هس. سمت چپ، دروازه ی آهنی آسمانی رنگ خانه ی ما اس»
گفتم: «خودت نرو، ای کوچه که تمام شوه، آنجا می ریم.»
«خدا و جدم  خیرتان بته لالا، عمرت ره دراز کنه. الهی که روی خوشی ببینی.»
از کوچه ی کلنگ مانند برگشته بودیم، به کوچه ی سمت راستش پیچیده بودیم
علی شاه این بار شروع کرد به زدن دروازه های اینجا. بخشی از کوچه عریض تر و دل بازتر بود؛ اما کم کم تنگ می شد و به پشت سر کوچه ی کلنگ مانند می پیچید. فقط سه خانه مانده بود که به شرق دور بزنیم و کوچه ای را که تنگ و باریک بود، سروی کنیم
کوچه ی چهارم بعد از خانه ی هشتم مسیر مستقیمش قطع میشد و به دو کوچه ی دیگر به طرف بالا و پایین راه می کشید. سمت چپ کوچه ی بنبستی بود که شکل کلنگ را به خود گرفته

بود. از دسته ی کلنگ پیش می رفتیم که هفت خانه در دو سویش موقعیت داشت. در انتهای آن به کوچه مانند دیگری می رسیدیم. نه خانه در دو طرف کوچه جا خوش کرده بودند و این کوچه، حکم خود کلنگ را داشت و دو خانه دقیقاً در دو نوک کلنگ رو به روی هم موقعیت داشتند. کوچه ای که از آن پیش می رفتیم، مانند دسته در وسط آن فرو رفته بود.
پانزده کارت توزیع شده بودند که برگه های شان را توزیع و تشریح کرده بودیم. در همین کوچه پیرمردی که دستش می لرزید و به سختی کارتش را نگه می داشت، قصه می کرد: «ده ای خانه ها دو سه فامیل زندگی می کنن، تعداد زیادشان کارت نان ندارن.» خانم پیچه سفیدی که آمده بود و کنار دروازه نشسته بود، حرف پیرمرد را تأیید کرد: «به آیال شهید سید نورآغا کارت نرسید.» علی شاه هم تأیید کرد: «بیچارا اکثریت شان کرایه نشینا اس.» به خانه ی نوک بالایی کلنگ که رسیدیم، اضافه کرد: «ای یک فلج اس که سال گذشته ده انتحاری سالن عروسی قصر دوبی پاهایش ره از دست داد.» خانمش دم دروازه ی آهنی آسمانی رنگش با چادر نصواری رنگ کهنه و دامن سرخ و شلوار شفتلی ایستاده بود و با نگاه پردرد سخنان علی شاه را تأیید می کرد
نازگل خودش را به سایه کشید، سرش را از روی نقشه بلند کرد: «کوچه ی تنگ استه، یک سویش خانه و سوی دیگرش یک باغ و یک قبرستان استه.»کارتهای سه خانه ی باقی مانده را هم تمام کردیم. از کجی کوچه به شرق دور زدیم. از شانزده خانه ی کوچه فقط هفت خانه شان کارت نان داشتند. نه خانه ی دیگر که خبر شدند، سر از دروازه های شان کشیدند و شکایت می کردند: «قومای خوده داده، مستحقین ره نداده.» علی شاه گویی که نشنیده بود، کارش را پی می گرفت و لب به سخن نمی گشود
کوچه را آخر کردیم و هنوز روی نقشه حرکت می کردیم. کوچه ی تنگ تمام شد، به سرک بزرگ تری رسیدیم که از شمال به سوی جنوب کشیده میشد. بی بی آصفه دو شینگ چادرش به زمین کشیده میشد و پیش پیش حرکت می کرد. در موازی با او علی شاه راه می پیمود. پشت سرش با فاصله ی چند متری من حرکت می کردم و به تعقیبم نازگل می آمد. کودکان گاهی این سوی جوی و زمانی سوی دیگرش می پریدند. بی بی آصفه از این که ما را جای دوری می برد و ما هم بدون جنجال قبول کرده بودیم، هر دم دعای مان می کرد: «الهی غم نبینی خوارک و بیادرکم

می خواستم به دنبالشان وارد کوچه شوم که نازگل گفت: «جاوید، اینجا در نقشه نیست
گفتم: «حتماً مربوط  گذر دیگه میشه.» اضافه کرد: «آری، گذر دوازده.» بی بی آصفه دعا و ثناگویان راهش را می رفت. صدایش در کوچه می پیچید
«الهی جدم شما ره ده زندگی موفق کنه، الهی ده ای وخت سلامت بمانین.» نزدیک دروازهاش که رسید، رو به رویش ایستاد. گویی فرصتم داده بود که مانند دروازه های دیگر جزئیات خانه اش را بنویسم و برگه اش را بدهیم. خطاب به علی شاه گفتم: «اینجا مربوط گذر یازدهم نمیشه
علی شاه چشمانش را تنگ کرد و گفت: «آری، مربوط  وکیل لال آغا اس.» گفتم: «پس از همی خاطر شامل نقشه ی ما هم نمی شه، نمبر نداریم که بزنیم.» سرش را تکان داد و گویی حرفم را دانسته بود. رویش را به سوی بی بی آصفه کرد که تا کنون چیزی ندانسته بود: «می گوین اینجا شامل گذر ما نمیشه و ده نقشه شان نیس
از دیوار گلی خانه اش تکیه کرد: «شوهر ندارم، یک مشت اَیال دختر دارم.» علی شاه مداخله کرد: «دیدی که خانه ها را نمبر می زنن. وقتی ده نقش نباشه، نمی توانن فرم توزیع کنن

نمی توانستم به چشمانش ببینم و بگویم ممکن نیست. نمی توانستم این همه امیدش را به خاک بزنم و خیال هایش را به آتش بکشم. بگویم اینکه نصف روز در آفتاب و گردوخاک، کوچه به کوچه گشتی، بی فایده و بی نتیجه بود. مگر می توانستم مأیوسش کنم؟ اگر می گفتم چه می آمد سرش؟ چه حسی داشت و درباره ی من و نازگل چه فکری می کرد؟ این بار نمی گفت: «الهی روی خوشی نبینین، به کرونا گرفتار شوین و داغ عزیزتان ره ببینین؟
گویی این حرف ها برایش معنایی نداشت. برای او فقط همین مفهوم داشت که او اکنون برگه دریافت نمی کرد. برای او تنها همین واقعیت داشت که کودکانش را گرسنگی تهدید میکرد. او خوشبختی چند روزه و سیر شدن موقتی فرزندانش را در همین دو ورق کاغذی می دید که در یکی مشخصات خود و در دیگری مشخصات فرزندانش را باید می نوشت: «خداوند خیرتان بته بچیم، خدا و جد من از سرتان مویی کم نکنه
وکیل صاحب، وقتی اینجاها ده نقشه نیستن، ما از موقعیت جغرافیایی اینها خبر نداریم. در نتیجه موقعیت خانه اش را نمی دانیم و بدون اینها ممکن نیست.» این ها را نازگل به علی شاه گفت که راست می گفت. این را که گفت ،خودش به راه افتاد. علی شاه هم پس از مکثی، بدانم یا ندانم به راه افتاد .من هم از دنبال هر دو به راه افتادم. بی بی آصفه اکنون گلویش را بغض پر کرده بود
لالا ما ره خو فرم بدین، خرچآور ندا رم. ده خانه ی کرایی زندگی می کنم.» پس برگشتم، برای چهارمین بار نگاه هامان درهم رفتند. در نگاهش غم خانه کرده بود و اندوه، یکجا با قطره های اشک حلقه زده بود. صورتش غبارآلود می نمود. دست هایش در امتداد بدنش ریخته بود و چادر سیاهش از بالای پستان هایش کنار رفته بود و دستمال سیاه زیر کتوکش بود. شینگ های چادرش روی خاک افتاده بودند. پاچه های شلوار و چپلک آبی کهنه اش خاک آلودتر از قبل می نمودند. گفتم
«از دنبالم بیایین.»

بیست (20) سرطان 1399 خورشیدی

میشل کوی مدرس مهمان،  زبان فارسی در دانشگاه براون است. او دارای مدرک دکترای مطالعات آسیایی و خاورمیانه از کالج پیمبروک، دانشگاه کمبریج است و پایان نامه خود را در رشته ادبیات کلاسیک فارسی به پایان رسانده  است. او همچنین یکی از ویراستاران کتاب راهنمای ترجمه ادبی فارسی راتلج (2022) است. آثار ترجمه‌ای او از فارسی در نشریاتی چون واژه‌های بدون مرز، ادبیات جهان امروز، دو خط و مجانب و غیره منتشر شده است

 

Not on the Map

The moment I looked up from the list, our eyes met. My body trembled, something awoke inside me. She looked up, setting my every nerve aquiver and unsettling my mind. I leaned back against the clay wall behind me and stared. The moment we spent looking straight into each other’s eyes couldn’t have lasted more than four or five seconds. I don’t know what she was thinking or feeling at that moment but those four or five seconds replicated themselves in all my other seconds, hours, days, weeks, months and maybe even years. Those four or five seconds stretched into four or five hours, days, weeks. Who knows, maybe they would stretch four or five months or years into the future as well. Since that moment, she’s never left me alone. She’s been looking at me the whole time. I feel she’s standing in front of me, whether I’m sleeping or awake, alone or with company, staring at me with that same innocent and pained look. Every moment, the sound of her raspy voice rings in my ears and multiplies, reverberating through my very existence. It bounces off every corner of my mind, reflecting back. This time, the echo of her raspy voice is more unnerving than before. After those four or five seconds, I have seen her eyes in my sleep every night, I realized it had transformed into a nightmare or a sweet dream. A dream that won’t let me go, nor will I let it go. Maybe it’s a strange paradox, but those four to five seconds are now both a nightmare that haunts me and a memory I wish to revisit again and again.

It was a sunny morning on June 11, 2020. A cruel sun was beating down, leaving only glassy, fragmented shadows on the ground of me, Nazgol, the County Councilor, and the dusty children who clung to us like ticks and followed behind us step by step. The disgusting stench of the refuse in the gutters filled the air and it was difficult to breathe. Nazgol had had enough. Her brow furrowed because of the situation. I brought my head close, saying: “If it weren’t for the responsibility that we’ve taken on, we wouldn’t be able to tolerate the awful smell and the burning sun for even one second.” Maybe she smiled underneath her mask, I don’t know. She nudged her baseball hat up a little with the back of her right arm and nodded her agreement. The hot sun beat down on my neck and burned the part of my face that wasn’t underneath the mask. Fatigue overcame my whole body. My black hair felt like it was on fire and beads of sweat dotted my temples. My breath condensed on my upper lip and around my nostrils. The stench, heat, and fatigue conquered my body and made me listless. Every so often I lifted my mask and wiped the sweat off my nose and lips. Sometimes I shifted my papers and markers into my left hand and wiped the sweat off my temples with the back of my right arm. In that moment, we were waiting for the wooden doors of Seyyed Nader Shah’s squat to open, on which we had knocked.

Up to that point, we had knocked on 47 doors – double and single wooden doors, old doors, sometimes rusted or faded doors of old, adobe houses that had been beaten down by rain. We stood in front of their doors, just as we did now, and looked at their bread ration cards. We distributed two forms, one for single people, another for families. We explained to each of them how to fill them out and return them to the officials that would come after us. Nazgol would find the houses’ details on her map, and I would write the number of the district, county, block, house, and serial number on their doors, based on the list that we had received from the municipality office. Then, we explained the following to card holders or another member of their family, patiently and in simple language that everyone would understand:

“Whose name is the ration card under?” We would ask. The card holder, or someone who was standing in for them, would then come out from behind the women and children and say, “Mine, sir.” They would lean forward to look at the paper very carefully and listen diligently. Sometimes, I looked in their eyes, other times I didn’t. I guided them without ever making eye contact. I held the form for single people up for them to see.
“Since you are the one whose name is on the card, fill it out based on what you remember. Take a look at it and fill it out completely, according to whatever is being asked.” Then I would fold the edge of the form and hand it to them. After that I showed them the family form. Pointing to the information that was being requested in the top half of the table and the 12-digit serial number that had been written on it, I said, “On this form, write your name, your father’s name, your grandfather’s name, your gender, age, job, and job duties and those of all your immediate family members. If you yourself can’t read,” I emphasized, “find someone who can fill it out for you step by step.” I then handed them the second form and looked at them. I was looking for confirmation. Usually I had to explain something a second time, or else Alishah, who the people called Agha Sayeb, would intervene and explain something for the second or third time.

Three days ago, when Nazgol and I met Alishah at the edge of Faiz Mohammed Kateb Hezara Street, right at the point where Qal’e Vizier Street branches off, we explained our program. “Mr. County Councilor, sir, we are surveying the families who have been given dry bread during these past few months of quarantine.” From my eleven days’ experience of doing this job, I knew that they would reduce the ten loaves of bread that the government had planned to give each poor family, to eight, seven, or even sometimes five loaves of bread, and at the same time, they would inflate the number of recipients. I added, “We’re not talking to all the card holders. We’re only interested in the ones on the list that the district prepared.”
“You mean the first list, right? Not the one that we prepared.”
“That’s right,” replied Nazgol.
Perhaps while considering the initial list of card holders and the municipality office’s list, Alishah nodded his head and said, “Right, so where do we start?”

Nazgol opened her pocket map to catch him up to speed on the plans we had made. She showed him where we were on the map and the route we had planned for our work. “This huge street, this is Kateb Street, which starts at Dar-ol-Aman and continues to Pul-e Sukhta Bridge.” Then she pointed to the side street that branches off of Kateb Street to the east. “This is Qal’e Vizier Street, where we are right now. She turned her head and pointed towards the street that split off from Kateb Street. “So we’ll start right here,” she said. “First, we’ll look at the houses on both sides of the street.”
Over the course of the three days we worked alongside Alishah, he took us door to door from 7 a.m. to 5 p.m. and knocked on doors. He called the owner of the house by name, “Seyyed Qorban, it’s me, the County Councilor, Alishah” or “Seyyed Moslem, it’s me, the County Councilor.” Upon hearing this sentence, they dropped whatever they were doing and came straight to open the door. Unafraid, he said to them, “Sir, bring your ration card, quickly.” If a child opened the door he said, “My dear child, bring me your ration card, and find an adult.” At this moment, I would ask, “Who am I looking for, sir?” He had no fear of the illness that had made the city grind to a halt and forced everyone to stay inside. Instead, he licked his pointer finger and located the homeowner’s name on one of his sheets of paper. Once he told me the name, I’d flip through my list. After a few minutes, the person who’d gone back inside would reemerge by the gate in front of the family members and neighbors with their ration card or cards in hand. A few hopeful, hovering pairs of eyes would look at us questioningly, following our every move: “What is it, Agha Sayeb?” Or they’d plead and object, saying, “Agha Sayeb, nobody took down my name on the ration card.” Then maybe one of the family members or a neighbor would add, “Who even takes down the names of the poor people in this slum? They record the names of the rich and powerful.” At this point, a nextdoor neighbor or someone from across the way would catch wind of what was going on and poke his head out the door. He’d turn to me and Nazgol and say, “They’ve given it all to their own people. They won’t even give half a loaf to strangers or the poor from other groups.” Another person, then realizing they had a space to express their opinion, didn’t hold back: “Three times I went to Agha’s door, and I said, ‘I had a bus, but because of the quarantine, I took it home and parked it there. There’s no work, there’re no loads to transport, there’s no money. All of my children are starving to death.’‌ But do you think Agha listened?” With his head down, Alishah silently took the existing cards and read their names and serial numbers aloud for me. If I hadn’t found them before, finding them became easier from then on.
My head down, I reviewed the names. I ran my index finger over them. I surveyed most of the names that began with Seyyed, because those were the majority of the people in this district. I hadn’t finished looking at them all when suddenly the undulations of her soft, raspy voice made their way into my ears. Alishah said, “Hello, Mother.” I turned around. She was standing three or four meters away and looking at me. We locked eyes for maybe four or five seconds. As she looked at me, I panned my gaze like a video camera. I scanned her full eyebrows, her arms at her sides, her large chest and faded black chador. She greeted me briefly with a few pleasantries. Then she moved towards Alishah. I looked at her worn-out blue plastic slippers, the flaps of her black chador, and the dusty cuffs of her trousers. As if she were inviting me along too, she said, “I heard about last night from a neighbor. All morning til now I’ve been asking around, looking for you.” Now you could hear the pain in her broken voice more clearly. She pulled her ration card out from under her chador and showed it to Alishah.
Alishah, who’d grown tired of looking for Seyyed Nader Shah and was ready to give up, looked up from his papers. “Why’d you come looking for us, Mother? We go door-to-door.” On the first phone call I’d had with him three days ago, he called me “Father,” and when he called Nazgol “Mother,” I realized that Mother and Father were constant refrains for him. He took “Mother’s” card. After looking at the card, he turned to me: “It has a serial number, Mr. Engineer.”

“What is it?”
“19871.”
I looked through the numbers.
“Is it Bibi Asefa?”
Bibi Asefa and Alishah both responded, “Yes.”
Her black chador, the bottom of which dragged along the ground, covered her from head to toe. With her right hand, she held the two flaps of it together over her chest. Her large breasts held her chador up and attracted attention. She had covered her cheeks, nose, lips, and head with a brown scarf. With this outfit, all anyone could see was the top half of her sunburned forehead and her two large honey-colored eyes, above which stretched her full, untouched eyebrows. With a depressed, pleading gaze she looked at us, challenging us, but neither I nor Nazgol, nor Alishah, nor anyone else had the will to fight with such a dejected and pained look. We were all at a loss. There was nothing to do but give up and stare at the ground. Confronted by such a look, one can only flee. No one could withstand such a look. I know anyone in my place would have tried to hide from that look, so they wouldn’t have to get involved. So they wouldn’t have to subject themselves to the slings and arrows that pierce your very bones, filling them with sadness and pain. No one could ignore the effect of that look.
I cleared my throat and tried to keep my voice steady. “We can’t give you a form here. We have to give it to you at your door.”
On this, my thirteenth day of going through the alleys and back passageways of District Six, I hadn’t been able to withstand many of these looks, and I fled their grip. I saw those looks in every twist and turn of each alley.

“My husband has a pushcart, but lockdown forced him to stay at home. We don’t have the money for even one piece of dry bread.” It was obvious she really didn’t, and how could she? How much money could one realistically save from pushing a cart to put aside for a rainy day? How much could they possibly make, both to cover living expenses and then have something leftover? Just to make ends meet with such an income takes real grit. In those days, six or seven pairs of sad eyes looked out of every doorway, and made martyrs out of us moment by moment. With their disheveled appearances and internal distress, we felt the blows of their pained looks in our hearts and souls. Sometimes, three or four old women, wearing tattered clothing, craned their necks out of their doors and started telling us about their situation.
“Nobody put us on the list,” one would say. “Who puts the poor and weak on the list?”
Another would say, reproach in her voice, “They put down the names of the landlords and the rich. Nobody pays attention to the poor outcasts.”
Perhaps a third would take their pain out on us, “When are the poor and helpless going to get any help?”

Their words revealed the core of their grievances. The county councilors sometimes had arguments to defend themselves. But most of the time they had nothing to say, no leg to stand on. They were silent. They looked around for some kind of refuge, but in those moments there was nowhere to hide; nowhere to run from what they had to say. Maybe they hoped the earth would open up at that very moment and swallow them whole, so they wouldn’t have to bear witness to such painful, distressing complaints. So they wouldn’t have see those devastating looks or hear those plaintive voices.
That same morning, in the second alley, a heavy-set woman with long, thin lips and eyebrows complained: “Put us on the list, Brother. My husband was working in the hotel, but ever since the city’s been in lockdown he’s been sitting at home, unemployed.” Someone who was probably her neighbor said, the distress and grief in her voice audible: “We don’t have any dry bread. Take down our names, Brother.” Gesturing towards Alishah, she said, “We’re not Seyyeds. Those bastards didn’t put us on the list. Everyone knows that the Seyyeds give bread to their own. I don’t know what crime the Hazara have committed.” Sometimes Nazgol would tell them, other times I would, that this survey was not for future assistance; but they never listened and thought that we had aligned ourselves with the County Councilor and gave no weight to their grievances. This is what bothered them, and you could see how upset they were by looking at the hatred that emanated from their eyes.

Was there a heart that could withstand hearing all this pain? All this deprivation, hunger, and suffering? Was there an eye that could handle the looks of such impoverished, desperate people? The lockdown had shut down all the businesses, bringing these bitter, difficult days along with it. It was impossible not to sigh to oneself and shed tears. It was impossible not to feel compassion and sorrow well up in your heart. Who could tolerate such suffering looks and distraught voices? Who could hear these words and not suffer? Not feel pain jolt down their spine or seep into their bones? Who is there whose energy would not evaporate upon hearing these speeches? In such moments, I looked at Nazgol. The people’s pain and suffering was breaking her.
Bibi Asefa pulled her brown scarf, which she may have been using as a mask, down around her neck, took a deep breath and sighed. “I told you not to forget me, Agha Sayeb. You know my house is right on the corner.” She pushed the strands of her jet-black hair that had spilled out from underneath her black headscarf back behind her ear, and then lifted up the right side of her chador and started patting it with her left hand. The dust that had settled on it rose into the air. When she lifted her head again, she once again studied our gazes. Again I sensed the pain that had settled behind her eyes and sunburned face. Alishah said, “I never forget anyone I give a card to.”

She shifted in her worn-out, dusty slippers. “It’s always the poor who bear the brunt, Agha Sayeb. As an outsider, you worry that—”
She stopped short and looked towards the end of the alley. She didn’t have to say it. We all knew what she was going to say. In my mind I finished her sentence, “You worry that… you’ll be forgotten. Who remembers the poor?” Maybe Nazgol and Alishah filled in the blanks in her sentence the same way, I don’t know. Alishah just said, “Mmhmm.” He satisfied himself with this short response, while Nazgol said nothing and focused on her work.
Over those two weeks, we heard things like this a lot. But we kept silent, and didn’t even say a word about it to each other. Because we’d long ago grasped the realities. These words were directed at the County Councilor, who had made sure his friends were taken care of when distributing the cards.

My scalp had grown hotter and the back of my neck was burning. I stepped aside and ran my fingers through my hair. Over the course of those fourteen days, the sun had burned our hands and turned them practically black. I didn’t have time – whether on the first day or the other days – to do as Nazgol had done and get a baseball cap to protect my face from the sun. The parts of my face that weren’t under the mask had grown dark and chapped. It burned when I washed it. Over the last three days, Alishah forged ahead with his deep voice and short stature, while Nazgol and I trailed behind him like a caravan of curious children.

In the middle of working on the fourth alley that branched off from Qal’e Vizier Street, we reached the southeast side of the map. During that time, we looked at the cards of Nader Shah’s neighbors – Ali Sajjad, Morteza, and Seyyed Ali – and wrote the details of their houses and cards on the outside of their door. When my work was done, I turned my head around and saw that she had been following me all this time.
“You should go home,” I said. “Agha Sayeb will come to your door.” I looked towards Alishah.
“Yeah, what do you want to go and waste your time hanging around in this heat for?” This Alishah said addressed to her. I wanted to confirm this so she wouldn’t get worried and would go home, but Alishah said distractedly, like he’d just woken up, “No, no, I’ve never seen her house.”

I wanted to ask him, if you haven’t seen her house, how is it that you gave her a card then? But Alishah, seeming to anticipate this question, said, “She came to me and explained her situation. She was obviously eligible so I gave her a card.” After a pause he said, “I don’t know where her house is.”
“When you get to the end of this street,” she said, “you hit a larger road. If you turn right, it’s the fourth, no, the fifth alley. On the left. The house with the sky-blue metal door is ours.”
“Don’t go by yourself,” I said. “As soon as we finish this alley, we’ll go there.”
“God keep you, Brother. May He give you a long life. I pray to God only good things happen for you.”

Having come out of a T-shaped alley, we turned onto the street to the right. This time Alishah started knocking on the doors. Part of the street was a little wider and more open. But little by little it grew narrow and turned in behind the T-shaped alley. Only three houses were left until we could turn towards the east and survey the narrow alley.
After the eighth house in the fourth alley, the street hit a dead end and connected to two alleys on either side. To the left was a cul-de-sac that was also T-shaped. We went up the vertical part of the T, where a total of seven houses were situated on either side. At the end of it, we reached another alley-like passage. Here there were nine houses all together, on both sides of the street. This street was the horizontal line of the T, and there were two houses facing each other, right at the intersection. The street we walked down was the straight part that divided the homes. Fifteen cards had been distributed, for which we disseminated the proper paperwork. In this alley, an old man was telling us, hands trembling and having difficulty holding on to his card, “Two or three families live in these houses. A lot of them don’t have ration cards.”

A woman wearing a white veil who had come to sit beside the door confirmed what he said, “Seyyed Nour Agha’s family didn’t get a card, even though he’s a martyr.”
Alishah also confirmed, “Poor things, most of them are renters, too.” When we reached the house at the tip of the T, he added, “He’s a disabled man who lost his legs in the suicide bombing at the Dubai Palace wedding hall last year.” His wife was standing beside the sky-blue metal door with her worn brown chador, red skirt and green trousers, confirming what Alishah said by her pained look.
Nazgol went over to the shade and lifted her head from the map: “It’s a narrow alley. On one side of it is houses, on the other is a garden and a cemetery.”
We finished the cards of the three remaining houses. We headed up the alley, which slanted towards the east. Of the sixteen small houses, only seven of them had ration cards. When the other nine houses found out we were there, they stuck their heads out their doors and started making their grievances known: “They’ve given it to their own people, not to the people who need it.” Alishah, acting as though he hadn’t heard, continued his work and said nothing.

We got to the end of the alley and were still following the map. The narrow alley ended and we reached a larger road that ran north to south. Bibi Asefa was moving forward, dragging the two flaps of her chador along the ground. Alishah was walking along parallel to her. I was a few meters behind him, and Nazgol was following me. Children were jumping from one side of the gutter to the other. Bibi Asefa was singing our praises every moment, since we were following her to a faraway place and had agreed without complaint.
“May you never see a day of sorrow!” she said.
I was about to follow her into the alley when Nazgol said, “Jawid, this place is not on the map.”
“It must belong to another district, then,” I replied.
“Yeah, it’s District 12,” she said.

Bibi Asefa continued on her way, raining her blessings and prayers down on us: “God grant you a blessed life. May you stay healthy.”
When she got to her door, she stood in front of it, as though she were giving me a chance to write the details of her house on the front door and give her the form, as I had done with the others. I said to Alishah, “This house isn’t in District 11.”
Alishah’s eyes narrowed as he said, “I know, it belongs to Lal Agha’s district.”
“Since it’s not on our map, we don’t have a number to assign to it,” I said.
He nodded, as if he had known what I was going to say. He turned to Bibi Asefa, who had remained ignorant of the situation until now. “They say that this place is not a part of our district, and it isn’t on the map.”
She slumped against the adobe wall of her house. “I don’t have a husband,” she said. “I have daughters to take care of.”
“You saw how they number the houses,” Alishah interjected. “When it’s not on the map, they can’t distribute the form.”
I couldn’t look her in the eye and tell her it was impossible. I couldn’t dash all her hopes and burn up all her dreams like that. I couldn’t tell her that we’d come all this way, alley by alley, in the heat and dust of midday, only for it all to come to naught. How could we devastate her like that? If I did tell her, what would happen to her? What would she feel, and what would she think of me and Nazgol? This time wouldn’t she say, “I hope to God you never see a happy day, may you get Corona and watch your family grieve”?
It was as though our words held no meaning for her. All she knew was that now she wouldn’t receive a ration card. The only reality was that her children were going to face hunger. In these two pieces of paper, which she would have to fill out with her and her children’s information, she had glimpsed the prospect of being able to feed her children temporarily for a few days. “God grant you all that is good, my child,” she had said. “May not even a single hair on your head be harmed.”

“Mr. County Councilor,” Nazgol addressed Alishah. “When these places are not on the map, we don’t know the geographical location. As a result we don’t know the address and without this information, we can’t issue the card.” She was right. As she said this, she started to walk away. After a short pause, Alishah also turned to walk away. I moved to follow behind them.
Bibi Asefa’s voice was thick with grief now: “Brother, please give me the form. There’s no one to bring in money. We’re just renting the house.”
I turned, and our gazes met for the fourth time. Sorrow had taken up residence in her look, and grief rimmed her eyes with tears. Her face looked dusty. Her arms hung down limply at her sides, and her black chador had fallen open. A black scarf was tied around her neck. The two flaps of her chador were on the ground. The cuffs of her trousers and her old blue slippers seemed even dustier than before.
I said, “Follow me.”

 

July 10, 2020

Translated by Michelle Quay.

Michelle Quay is a visiting lecturer of Persian at Brown University. She holds a PhD in Asian and Middle Eastern Studies from Pembroke College, University of Cambridge, where she completed her dissertation in the field of classical Persian literature. She is also co-editor of the Routledge Handbook of Persian Literary Translation (2022). Her translation work from Persian has appeared in such publications as Words Without Borders, World Literature Today, Two Lines, and Asymptote, among others.

 

If you liked this story and would like to help more writers like this publish their work, please consider supporting our writers and artists by becoming a member HERE.


Copyright © 2024 the archipelago. The material on this site may not be used elsewhere without written permission. For reprint enquiries, contact us