Now Reading
August 15: Day of Dreams’ Death پانزده اوت، روز مرگ رویاها

August 15: Day of Dreams’ Death پانزده اوت، روز مرگ رویاها

Artwork by Ati Azizi



Just one day before the fall of Kabul to the hand of Taliban, I was making a big dream come true in Berlin. By being accepted to the College of Fashion, I was manifesting a future full of good things for myself. I was counting the moments for getting the classes started, and I would get to know more people in the field of fashion.

Every evening, as usual, I browsed the important news on social media for a few minutes. But the news on Sunday evening was very different and scary; the news announced that the Taliban were approaching Kabul. That night has been passed by sleeplessness and stress. I have read the news scarily. I could not believe, everything could not be changed over one night in Afghanistan. I was confused and felt a heavy fear and silence inside myself. 

The first video I saw after the Taliban’s presence in Kabul was a view of the Kabul Public Garden. I didn’t even notice that it was the pictures of the garden in the video: it was very secluded and only a few people were rushing. While the garden was public and always crowded and lively. 

I cried involuntarily. I had a strange feeling; I did not know I had lost my past, or my future, or maybe both of them. 

It was as if time had stopped. I was confused and aimless. I called a few relatives and friends to feel better after hearing their voices. Everywhere we had hatred stuck in the throats. They were talking about fear and uncertainty.  I called a friend of mine who was aware of political issues and Afghanistan’s daily news. I asked him to explain to me exactly what had happened and what would happen next to Afghanistan. 

He said that the less you know, the better it is for you, because if you really understand what has happened to the people of Afghanistan, there will be no reason for you to live, and the result of my explanation will only make you more upset. But he did explain a bit about the Taliban and the group’s black record over the past 20 years.

After hearing those sentences from my friends, a strange roar filled my whole body, and accepting that a great catastrophe had taken place in Afghanistan, which is not even understandable, and the depth of it, that will be seen in future, made me cry even more.  

The shock I felt made me sit in a corner and talk to myself. Perhaps I can find answers to the thousands of unanswered questions that pass through my mind quickly.

In my mind I imagined classrooms and schools empty of girls; the fact that the streets are no longer full of girls; after the bell rings we will not have girls in those beautiful uniforms. It has become a nightmare for me and it occupies my mind at every moment.

At six in the evening, after spending an unpleasant day, I reached a great crossroads in my thoughts. One way was to accept the failure and stop dreaming about the future because the presidential palace was already taken by the Taliban, and I did not have any reason to fight anymore. But the other one was to, despite having those terrible feelings of sadness, promise to myself to try even more and through education and art do something for women and girls in my country. After that day I am going to college with much more determination until I fulfill the promise that I have made to serve women in Afghanistan. 


 یک روز قبل از سقوط شهر کابل به دست طالبان، من در تکاپوی رسیدن به یکی از بزرگترین آرزوهایم بودم.  با قبول شدن در کالج مد و فشن در شهر برلین با اراده تر و مصمم تر از همیشه برای پیشرفت قدم برمی داشتم. آینده روشنی را برای خود ترسیم میکردم.  بی صبرانه منتظر شروع کلاس های درس بودم، تا با استادان و اشخاص بیشتری در دنیای مد آشنا شوم و از تجربه های آنها بهره ببرم 

هر روز عصر طبق معمول برای دقایقی اخبار مهم را در رسانه های اجتماعی مرور می کردم. ولی اخبار عصر روز یکشنبه خیلی غیره منتظره و ترسناک بود. خبر اینکه طالبان به شهر کابل نزدیک شده اند 

آن شب را با بی خوابی و استرس به صبح رساندم و با ترس دوباره اخبار را مرور کردم؛ باورم نمی شد در یک شب همه چیز در افغانستان عوض شود. سردرگم شدم، ترس و سکوت سنگینی را در خودم احساس کردم. اولین ویدیویی که پس از حضور طالبان در کابل دیدم نمایی از باغ عمومی کابل بود

 اصلا متوجه آن نشدم که تصویر از باغ بالا است. چون خیلی خلوت بود و فقط چند نفر سراسیمه در حال فرار بودند، درحالی که باغ بالا عمومی بود و همیشه شلوغ وپرجنب جوش بود 

!بی اختیار گریه کردم، حس عجیبی داشتم، نمیدانستم گذشته خود را از دست داده ام، یا آینده ام را، شاید هم هر دو را

انگار زمان متوقف شده بود و من سردرگم و بی هدف شده بودم. برای اینکه حالم بهتر شود به چند تن از آشنایان و دوستان زنگ زدم. اما همه جا گلو ها را بغض گرفته بود و صحبت از ترس و بلاتکلیفی می کردند. به یکی از دوستانم که از مسائل سیاسی و افغانستان آگاه بود تماس گرفتم. از او خواستم که برایم توضیح دهد که دقیقا چه اتفاقی افتاده و بعد از این چه خواهد شد؟

گفت هر چقدر کمتر بدانی بهتر است، زیرا اگر واقعا درک کنی که چه اتفاقی برای مردم افغانستان افتاده است، دیگر رمقی برای زندگی کردن  برای تو نمی ماند و نتیجه توضیحات من فقط تو را بیشتر ناراحت می کند. ولی باز هم کمی توضیح داد از قوانین طالبان و کارنامه سیاه این گروه در بیست سال گذشته گفت

پس از شنیدن حرف های دوستانم غوغایی عجیب تمام وجودم را فرا گرفت. پذیرفتن اینکه فاجعه ای بزرگ در افغانستان رخ داده است، که حتی قابل درک نیست و عمق این فاجعه در سال های بعد نمایان خواهد شد. مرا بیشتر به گریه وادار می کرد.  شوک ایجاد شده در من باعث میشد در گوشه ای بنشینم و با خودم حرف بزنم، شاید برای هزاران سوال بی جواب که با سرعت از ذهنم می گذرند جوابی پیدا کنم

در ذهنم کلاس های درس و مدرسه ها را خالی از دختران تصور میکردم؛ اینکه دیگر در ساعت تعطیلی مدارس خیابان ها پر از دختران با یونیفرم مدرسه نیست یک کابوس برای من شده بود و هر لحظه فکرم را مشغول می کرد 

ساعت 6 عصر  پس از سپری کردن یک روز ناخوشایند در غروب آن روز در افکارم بر سر دوراهی بزرگی رسیدم; یک راه به تسلیم شدن و  کنار گذاشتن اهداف و آرزوهایم ختم می شد. زیرا حضور طالبان در ارگ ریاست جمهوری چنان غیر منتظره و دور از انتظارم بود که تمام انرژی و امید را از من گرفته بود.  راه دیگر این بود که با همه غم و اندوهی که ان روز داشتم با خود عهد ببندم تا از طریق تحصیل و هنر، کاری برای زنان و دختران کشورم انجام دهم. سر از آن روز با انرژی بیشتری به کالج مد و فشن می روم؛ تا روزی بتوانم به عهدی که با خود برای خدمت به دختران افغانستان بستم عمل کنم


Editor’s Note: “August 15, Day of Dreams’ Death” is a four-part collection of Afghan women’s feelings and perspectives toward the fall of the presidential palace in Kabul. This is what young Afghan women, who are living in different countries, think about the Taliban and their unjust rules and perspectives. No matter where we are, we are working to have a great country and get back what is taken from us! We will never accept them.
– Raha Azadi

یادداشت ویراستار : “پانزده اوت ، روز مرگ رویاها” مجموعه ای از احساسات و دیدگاه های زنان افغان نسبت به سقوط کاخ ریاست جمهوری در کابل است. این همان چیزی است که زنان جوان افغان که در کشورهای مختلف زندگی می کنند در مورد طالبان و قوانین و دیدگاه های ناعادلانه آنها فکر می کنند. مهم نیست کجا هستیم ، ما در تلاش هستیم تا یک کشور بزرگ داشته باشیم و آنچه از ما گرفته شده را پس بگیریم! ما هرگز آنها را نمی پذیریم
رها آزادی –

Translation by Raha Azadi


If you liked this story and would like to help more writers like this publish their work, please consider supporting our writers and artists by becoming a member HERE.

Copyright © 2021 the archipelago. The material on this site may not be used elsewhere without written permission. For reprint enquiries, contact us. | Powered by SMART