Now Reading
August 15: Day of Dreams’ Death پانزده اوت، روز مرگ رویاها

August 15: Day of Dreams’ Death پانزده اوت، روز مرگ رویاها

Avatar
Artwork by Ati Azizi

Hatred stuck in the throat

I was following the news of Afghanistan, I saw the Taliban had taken Herat. That night a strange feeling came to me, I was crying all the time like a child who lost her mother. It was almost early in the morning that I was lying with the phone in my hand. I was dreaming, the familiar and distressful ones; I was dreaming about the Taliban attacking our house. Then I got up frightened. I checked my phone, I saw the news that was announcing that they still did not approach Mazar Sharif and Kabul, so we still can have hope. I told myself God thank Mazar and Kabul is still for us. That day I kept the phone in my hand and never put it anywhere. I was checking the news every second. I was distracted and could not concentrate. I forgot to eat and drink. I forgot everything. I was praying in every way that I could for my country. 

It was Friday almost 3 am when I heard they got Mazar. For a few seconds I thought my body was frozen. I was standing without any movement. My head was spinning and I felt I was in space. I was shocked and frightened. It was like I was in another time, I came to myself;  I was crying loudly. I was crying so loud that my sister woke up. She was scared that maybe something happened to me. She asked me, “What happened? Did you have a nightmare again? 

I told her that Mazar had fallen. My sentence made her not sleep and we both cried together. I said everything is done! Afghanistan is done! They will get to Kabul as well! That night I was just crying, my eyes could not see anywhere, my feet were numb, and I was lying in a corridor without energy. That night everything came to my mind, my fears, my journey as a refugee. I remembered my childhood. I was in that place in Afghanistan, I was in Mazar, my parental house! How frightened I was when the Taliban came to our house. My mother hid me and my sister inside the bathroom. And my grandmother was hiding my father and my uncle in a straw warehouse under the chaff. The Taliban came to kill. They were looking for men. I heard the sound of gun fires. All the fear came to me that time and the cold floor under my feet got warm. 

The memory of my blind uncle, my old grandmother, the time when my dear uncle fell down. Everything just passes in front of my eyes like a lightning pass.

I remembered the years that we feared for our lives and escaped, because we were afraid that the Taliban came for us again. We get resettled in mountains and caves. I remember the cold winter night. The little girl was holding the piece of her grandmother’s dress so she did not fall behind from the group that were escaping to the mountains. My grandmother told me not to leave her dress and hold it tight. 

I told her, “I am tired, my feet are hurting, will you take me there?” 

She said, “No I can not, you need to walk on your feet!”  

But I was only four and going down from the mountains was really hard for my feet. Every couple of seconds I was falling on my face. My hands and knees were full of wounds, but I was scared to fall back or get lost. I was holding my grandmother’s dress tightly. 

I thought about my blind uncle and how he would escape without my father.. Who will hold his hands? No one is there to help him. My grandmother is older now. How will she go up the mountain? How can she escape?

A day ago my uncle called and was saying with a trembling voice like a child who lost his mother, “I am stuck somewhere. I am not with your grandmother, uncle, and my children. Every way is closed. I do not know what will happen!” 

I felt pain in my whole body. All of those old wounds refreshed again, and they are spreading all over my body. I felt that a part of my body was leaving me. I am like a person who was in war for years and came back. Once again I lost my country.

 

بغض های در گلو مانده

در حال بررسی خبرهای افغانستان بودم، خبری دیدم که طالبان هرات را تصرف کرده است. آن شب ترس عجیبی به سراغم آمد، فقط گریه می کردم. درست مثل کودکی که مادرش را گم کرده است. تقریباً صبح شده بود؛ گوشی در دستم روی زمین خوابم برده بود. خواب های پریشان آشنایی را می دیدم، خواب دیدم که طالبان به خانه ما حمله کرده اند. با ترس از خواب پریدم. دوباره گوشیم را بررسی کردم، در اخبار می گفتند که هنوز مزار و کابل را نگرفته است. با شنیدن این خبر هنوز امید برایم باقی مانده بود. با خود گفتم خدایا شکرت هنوز مزار و کابل در دست طالبان نیفتاده است

در کل آن روز گوشی ام در دستم بود و مدام اخبار را دنبال می کردم. اصلا حواسم به هیچ جا نبود، غذا خوردن ، آب خوردن، در کل همه چیز از یادم رفته بود، هر لحظه فقط اخبار را بررسی می کردم و برای وطنم دعا می کردم

شب همان روز؛ یعنی جمعه بود که ساعت سه نصفه شب، خبر سقوط مزار را شنیدم. یک لحظه تمام بدنم خشک شده بود و بی حرکت بودم. سرم گیج می رفت و حس میکردم در خلا هستم. شوکه شده بودم و ترس تمام وجودم را گرفته بود. انگار در آن لحظه در جایی دیگر از زمان بودم؛ بعد از چند لحظه ای به خودم آمدم، بلند بلند گریه می کردم. آنقدر گریه کردم که خواهرم از خواب بیدار شد؛ ترسیده بود که شاید اتفاقی برای من افتاده است. گفت چی شده ؟ باز دوباره کابوس دیدی؟

گفتم مزار شریف سقوط کرد. او هم از خواب پرید و هر دوی ما فقط گریه می کردیم. گفتم همه چیز دیگر تمام شد. افغانستان تمام شد و به زودی کابل هم سقوط می کند. آن شب فقط گریه می کردم، چشم هایم تار می دید، پاهایم بی حس شده بود و بی حال در گوشه ای افتاده بودم. همه ترس ها و آوارگی هایم به سراغم آمدند. کودکی ام را دیدم که چگونه موقع آمدن طالب ها به خانه ما ترسیده است. انگار که در همان سال ها، همان جا بودم در افغانستان ، مزار شریف، خانه پدری ام

 مادرم من و خواهرم را داخل حمام پنهان کرده بود. مادربزرگم عمو و پدرم را در انبار کاه، زیر کاه ها قایم کرد تا به دست طالبان نیفتند، طالب ها آمده بودند، دنبال مرد ها می گشتند، صدای شلیک گلوله شنیدم .ترس تمام وجودم را گرفت و زمین سرد حمام زیر پاهایم گرم شد

یاد عموی کورم، مادر بزرگ پیرم افتادم. همه چیز مثل برق از جلوی چشمانم رد می شد، سال ها پیش ما از ترس جان خود، همان شب که طالبان قرار بود دوباره به سراغمان بیایند، شبانه به کوه ها و غارها پناه بردیم. هوای سرد زمستان آن شب را یادم  آمد، دختر بچه ی کوچکی که از ترس دامن مادر بزرگش را محکم چسبیده بود تا از قافله ای که به سمت کوه ها فرار کردند، جا نماند. مادر بزرگ به من گفته بود که نباید دامنم را رها کنی وگرنه جا می مانی

گفتم مادر بزرگ خسته شدم، پاهایم درد گرفته است؛ من را بغل می کنی؟ مادر بزرگ گفت باید با پاهای خودت راه بروی. اما من چهارسال بیشتر نداشتم و راه رفتن از سراشیبی به سمت کوه ها برایم سخت بود. هر لحظه با صورت روی زمین می خوردم، دستان و زانوهایم زخمی می شد. از ترس اینکه جا نمانم و گم نشوم، دوباره بلند می شدم و دامن مادر بزرگ را محکم می گرفتم

آن شب عموی کورم به یادم آمد؛ چطور بدون پدرم فرار کند، چه کسی دست او را می گیرد؟

کسی نیست که دست او را بگیرد! مادر بزرگم پیرتر شده است، دیگر نمی تواند از کوه ها بالا برود، راه برود، فرار کند. یاد عمو جانم افتادم که وقتی روز قبل از سقوط مزار به او زنگ زده بودم با بغض می گفت من در جایی گیر افتاده ام و پیش مادربزرگ و عمویت و بچه هایم نیستم و راه ها بسته است. نمی دانم قرار است چه اتفاقی بیفتد، بغض در گلوی عمویم بند مانده بود؛ مثل کودکی که مادرش را گم کرده است

درد تمام وجودم را گرفته است. همه ی آن زخم های کهنه سرباز کرده اند. همه ی آن آوارگی ها به سراغم آمدند. انگار که قسمتی از وجودم کنده شده است حال این روزها من، همچون جنگ زده هایی هستم که بعد از سال ها از جنگ برگشته ام. امروز دوباره بی وطن شدم

 

 

Editor’s Note: “August 15, Day of Dreams’ Death” is a four-part collection of Afghan women’s feelings and perspectives toward the fall of the presidential palace in Kabul. This is what young Afghan women, who are living in different countries, think about the Taliban and their unjust rules and perspectives. No matter where we are, we are working to have a great country and get back what is taken from us! We will never accept them.
– Raha Azadi

یادداشت ویراستار : “پانزده اوت ، روز مرگ رویاها” مجموعه ای از احساسات و دیدگاه های زنان افغان نسبت به سقوط کاخ ریاست جمهوری در کابل است. این همان چیزی است که زنان جوان افغان که در کشورهای مختلف زندگی می کنند در مورد طالبان و قوانین و دیدگاه های ناعادلانه آنها فکر می کنند. مهم نیست کجا هستیم ، ما در تلاش هستیم تا یک کشور بزرگ داشته باشیم و آنچه از ما گرفته شده را پس بگیریم! ما هرگز آنها را نمی پذیریم
رها آزادی –

Translation by Raha Azadi

 

If you liked this story and would like to help more writers like this publish their work, please consider supporting our writers and artists by becoming a member HERE.


Copyright © 2021 the archipelago. The material on this site may not be used elsewhere without written permission. For reprint enquiries, contact us. | Powered by SMART