Now Reading
Fifty Men Part Two پنجاه نفر بخش دوم

Fifty Men Part Two پنجاه نفر بخش دوم

اثر هنری فاطمه وجوهات / Artwork by Fatima Wojohat. To read this piece in English translation, please scroll down.
اثر هنری فاطمه وجوهات / Artwork by Fatima Wojohat. To read this piece in English translation, please scroll down.

این حرف تو نبود حاجی. حرف کربلایی حسین بود. وقتی آمده بودید و گفته بودید قوماندان­ شان راضی نشده در قبال خون مجاهدشان معامله­ ای بکند. همان موقع که همه بر سر خود می ­زدند و صدای زنان داخل اتاق­ ها داشت گوش خدا را کر می­ کرد. تو نشسته بودی روی آخرین پله نرسیده به در اتاق. هنوز نماز چاشت نشده بود. آن وقت کربلایی حسین با چشمان خشک داشت گریه می­کرد که این را گفت:  از هر خانه یک نفر را بگیرند و ببرند و بکشند چند بچه را یتیم و بی پدر  می کند؟ چند خانه و زن بی سرپرست وشوهر؟

و انگار داشت روضه ی قتلگاه می خواند که زنان جیغ هایشان چند برابر شد. شانه های مردان داخل حویلی موج دریایی بود که به تلاطم افتاده بود. چشمت ندید چون سر در میان زانوهایت گذاشته بودی و نمی خواستی گریه ات را کسی ببیند اما گوش هایت می شنید که چند صدا یقه ی خدا را گرفته بودند و از این ظلم ها به خدا گلایه می بردند. از جوانانی که زیر خاک شده و مردانی که سر به دار رفته اند. این مردم همه رقم مردن را به چشم دیده اند. حتی با گلوله آر پی جی اعدام شدن و از دروازه ی فوتبال حلق آویز شدن

«…ما اگر ده گاو هم می گفتیم، شاید قبول نمی کردند. فردا که مردها را کشتند به نام دین و شریعت خودشان اموالمان را غنیمت می گیرند و زنان و دختران و کودکان را
.ملا حرفش را نیمه کاره می گذارد. دستی به ریش هایش می کشد و در دست دیگر دانه های تسبیح را یک به یک می اندازد و سر به دیوار می چسپاند

تازه رحل قرآن را گذاشته بودم پیش خودم که با بچه ها قرآن بخوانیم که قاسم بدون سلام و بسم الله آمد داخل اتاق. گفت:« حاجی می گوید مثل باد خودت را برسان.» نفس در سینه ام حبس شد. یک لحظه بدنم آتش گرفت و باز سرد شد. سردم شده بود و می لرزیدم گرمم شده بود و داشتم آتش می گرفتم. قاسم و بچه ها، رحل قرآن و فرش اتاق دور سرم می چرخید. حاجی نشسته بود

جلویم و با صدای بلند می گفت:« ملا حواست هست؟… حالا چه کار کنیم؟ برویم یا نه؟»
«گفتم:« کجا؟
«.گفت:« سر قبر آته و آبه از من
«.گفتم:« برویم. ثواب دارد زیارت اهل قبور. حاجی فهمید در حال خود نیستم. آب را به حلق و صورتم خوراند تا فهمیدم گپ چی است

رسیدیم پیش قوماندان شان. بد بد نگاهم می کرد. به چشمانش سرمه کشیده بود. چشمانش به سرخی می زد. معلوم نیست چه خاک و مرضی کشیده بود. سلام مان را هم علیک نگفت. خودش را بدقار گرفته بود. نفراتش هم همینطور. دست به ماشه ایستاده بودند. یک نفرشان دراز خوابیده بود و یک کمپل روی خود کشیده بود. یک بوی بدی همه جا را گرفته بود. چشمانم را دور و بر خودمان می چرخاندم تاعلتش را بیابم. بوی رنگ آب ندیده شان نبود. بوی لاشه می آمد تا چیز دیگر. قوماندان با انگشت نفر خواب کردگی را نشانمان داد و گفت:« می شناسیدش؟

از کجا باید می شناختیم؟ قیافه اش هم زیاد معلوم نبود. از سر خودخلاص کردم و گفتم:« نمی شناسم.» حاجی و یعقوب هم گفتند که نمی شناسند

قوماندان شان مثل تیر خورده ها داد زد اگر نمی شناختید چرا کشتیدش؟ همان لحظه دیگر بوی لاشه برای من قطع شد. بوی جدید می آمد. بوی یک شور و فتنه ی جدید. یک بهانه ی جدید برای کشتن. قوماندان شان می گفت از حسنات مجاهد کشته شده شان. می گفت این که از مجاهدهای خوب بوده و پدر چندتا بچه و همسر چند عیال و شهید بودنش را در ذهن ما با فریادهایش فرو می کرد. شهید شدن هم ریشخندی شده است

چنان داشت از خون ناحق ریخته شده مجاهدش میگفت که انگار تمام خونهایی که تا به حال ریخته اند، همه به حق بوده است. داد میزد که اگر قاتل معرفی نشود از هر خانه یک مرد را برای قصاص خواهند کشت. قصاص… دین را کردهاند وسیله ی مسخره بازی و قدرت. یک نفرشان در مقابل چند ده نفر. انگار مجاهدشان تخم طلا میگذاشته. حاضر نیستند جنازهاش را دفن کنند. این چه دینی است؟ یعقوب دل را به دریا زد و گفت اگر دلتان در قصاص کردن است مرا بکشید به قصاص مجاهدتان. قوماندانشان نیم نگاهی کرد و رفت و خندید

خداداد لبخندی به لب میبندد و سمت حاجی و ملا نگاهی میاندازد

«نکند شما سه نفر می خواهید قرعه بیاندازید و یک نفر را انتخاب کنید. درست است؟ قرعه اگر به نام یعقوب در بیاید مسخرهتان میکنند. حتی قوماندان هم مسخرهتان میکند مثل امروز. دستانش کلاً لرزه دارد. دیوار را نشانه بگیرد خال آسمان را خواهد زد. فقط میماند شما دو نفر

می دانید که من دو دختر جوان دارم و یک بچه خرد. دیگر نان آوری ندارم. یک پسر بزرگتر اگر داشتم باز یک چیزی. دخترهایم آواره و هر دم شهید میشوند

«فقط می ماند حاجی. ماشاالله یک جوان دارد که خرج دو خانواده را می دهد. چه طور حاجی؟»

بیا حالا و تو جواب بگو حاجی. ملا که دلیل آورد و معاف کرد خودش را. تنها ماندی در این میان. ملا خودت را خلاص کردی و مرا در غم رها کردی. چی بگویم به این جوان؟ دخترها که رفتند پشت زندگیشان. یک قاسم است که از پس زندگی و خرج برمیآید. زبانم نمیچرخد… چه بگویم؟ ملا نگاهی میکند به حاجی. سرش را تکان میدهد

« درست است. قاسم رشید است و کارگر. خود حاجی راضی به گفتنش نباشد شاید. اما خرج چند خانواده یتیم و ضعیف را میدهد. اتفاقی برایش بیافتد آن خانوادهها دوباره بیسرپرست و یتیم شدهاند. خودش را هم اگر معرفی کند مطمئناً میفهمند برای حفظ جان مردم این کار را کرده است. آنها نفر اصلی را میخواهند تا همدستانش را بشناسند و صد حرف دیگر

خودت هم میدانی که قوماندان فقط یک نفر را میخواهد تا قصاصش کند. حرفی از همدستان و چیز دیگری نگفت… ولی حاجی واقعاً خرج چند خانواده بیسرپرست را میدهد. حاجی بزرگ این قریه است. فردا روز حاجی فدایی و قربانی شود، نمیگویند که ریشسفید و کلانتر خودشان را فدا کردهاند تا خودشان زنده بمانند. باز حاجی گپ و خوی اینها را میفهمد. در سر و سور و کار اینها میفهمد

 خب حالا چه کار میخواهید بکنید؟

حاجی ریشش را میخاراند و نگاهی زیرچشمی به هر سه نفرشان میکند

« ما به خاطر همین اینجا جمع شدیم. ما که تا فعلاً عقلمان به جایی نرسیده… اصلاً تو به ما مشورت بده… تو بگو چه کنیم؟»

تعجب نیشخندی میشود بر گوشهی لب خداداد که با چشمان بازتر حاجی را نگاه میکند

« من؟! من کی هستم که حرفی بگویم و مشورتی بدهم؟»

حاجی درست مثل چند لحظه قبل نیمخیز میشود و باز صورتش کمی رو به تاریکی میرود و خندهای مصنوعی به لب میگیرد

« تو جوان هستی. فکرت بهتر از ما پیرمردها کار میکند. میخواهیم نظر تو را بدانیم. درست است یعقوب؟»

درست است یعقوب… درست است یعقوب… درست
این جمله مثل موج انفجارها در کنارت، ذهنت را پر میکند. به چه فکر میکنی یعقوب؟ غرق در کدام دریا هستی؟

به قوماندانشان گفتم بیایید مرا قصاص کنید. به من خندید و رفت بیمادر. جوانیهایم بود جواب بیمادر را خوب می دادم. حیف که جان نمانده… دریغ… دریغ. جوانیهایم بود، ریشهایش را به پالان خر میبستم. کوچه به کوچه، صحرا به صحرا میبردمش. میکشاندمش. یک نفر را میخواهید برای تلافی لاشهی مردارتان، چرا دریای خون میخواهید راه بیاندازید؟ مجاهد ما فلان بوده و چنان. شده بز مرده و شاخ زری. بر پدر و مادر همان کسی را لعنت که شما را در این ملک راه داد. اخ اگر جوانیام بود در مذهب قوماندانشان میفهمیدم

« درست است یعقوب؟… چرا گپ نمیزنی؟… یعقوب»

یعقوب با تو صحبت میکند حاجی. جوابش را بده. خیال میکنند شاید سکته کردهای. یعقوب نفس عمیقی میکشد و رو سمت حاجی میکند که به همراه ملا و خداداد، چشم به دهانش دوختهاند تا حرفی بزند

« چی بگویم؟ خودتان بهتر میدانید»

«یعقوب چرا گپ نمیزنی؟… همیشه نظرات خوب میدادی. چرا انقدر ساکت هستی؟» این را خداداد میگوید

« دوستان هستند. من سرم کمی درد میکند»

« برای چی؟ کوچه به کوچه دنبالم میگشتی، سرت درد نمیکرد. الان سردرد شدی؟»

ملا تسبیحش را در دستش جا به جا میکند

« ما هم سردرد هستیم. کل روز را در مورد این مسئله بحث کردیم. مغز سرمان آب شده»

« میخواهی بروم از خودشان یک ذره تریاک اصل بگیرم؟ زود خوب میشوی»

« از خودشان چه خیری دیدیم که از تریاکشان ببینیم؟ از فردا همه جوانان را به جرم تریاک کشیدن اعدام میکنند»

حاجی سرفهای به گلو میاندازد و ابروها را درهم میکند شاید از این خاطر که رشتهی کلام و گپ خطا خورده از دستشان و اشارهای به ملا میکند که بساط تریاک کشیدنتان را جمع کنید و حالا گپ از این بزنید که چه کنیم. حاجی خود سر رشته گپ را در دست میگیرد

« بحث را زیاد نکنید. خب جوان تو بگو ما چه کنیم؟ پیشنهادی بده»

« چه چاره داریم؟ مابین گلهی شغالها و گرگها گیر کردهایم. یا باید منتظر بمانیم تا به چنگ و دندانشان کشته شویم یا باید به گلهشان حمله کنیم. یا بکشیم یا کشته شوی»

« حرف تو درست. ما واقعاً بین گلهش شغالها و گرگها گیر کردیم. ولی اگر حمله کنیم، با چی حمله کنیم؟ با کدام سلاح؟ با کدام نیرو؟ هرچی از آمریکاییها مانده بود، چپاول کردند. هرچی از اردوی ملی

مانده بود، چپاول کردند. پاکستان پشت به پشت نیرو ومهمات میفرستد. ما چی داریم؟ یک عده آدم که جنگ را دیدن ولی نجنگیدن»
« پس باید منتظر بمانیم ما را تکه و پاره کنند»

ملا ادامه بحث حاجی را میگیرد و نیمخیز میشود

« این درست نیست. این هم راهش نیست ولی چه کنیم؟ وقتی تفنگ نداریم، نیرو نداریم، نمیتوانیم بجنگیم، چه کنیم؟ نه میتوانیم بجنگیم و نه میخواهیم کشته شویم»

« حتماً میخواهید یک نفر را قربانی کنید. آن یک نفر هم از شما معتبرها نیست. از مردم فقیر و مسکین و هردم شهید است»

حاجی ابرو روی ابرو گره میزند و دندان روی دندان میفشارد

خوب شد. راضی شدی. تو را هم متهم کرد به معتبر بودن

اگر معتبر بودم، این جا چه کار میکردم؟ معتبر ندیدی جوان که زندگیشان در کل حسابهای دنیا چرخ میزند. هرجای دنیا که بروند، غمشان نیست. اگر معتبر بودم، در یک گوشهی دنیا پای روی پای میانداختم و چهارمغز و بادام میخوردم

« این چه حرفیه؟ معتبر بودن و نبودن یعنی چی؟»

« همیشه همینطور بوده. حالا که طالب کشور را اشغال کرده، رهبرهای ما در هتلهای امارات و ترکیه و صد گور دیگر قایم شدند. در همین سالها کدام نفرشان، کدام اولادشان یک زخم برداشت؟ هیچ کدام

تا کشته شده مردم عادی کشته شد. سرباز بیچاره کشته شد. نمازخوان کشته شد. طفل مکتب کشته شد. از ما کشته شد اما از آنها نه
« ما را چی کار به رهبرها و اولادهایشان؟ ما غم خود را باید بخوریم»

این را ملا میگوید… دستش را سمت خداداد دراز کرده و تسبیح از بین انگشتان دست آویزان مانده

« چرا کاری نیست…بیست سال طالب در قدرت نبود. ریشهکن نشده بود اما میشد کاری کرد. بیست سال وقت داشتیم رهبرهای ما یک دست شوند. یک نیروی نظامی قوی تشکیل دهند. وقتی ازبکها دوستم را دارند، وقتی تاجیکها احمد مسعود را دارند، چرا هزاره نداشته باشد؟ چرا ما نداریم؟ رهبرهای ما فقط در انتخابات مردم را به حساب میآورند. این همه سال طالب هزارهکشی کرد یک نفر در ارگ صدایش بالا نرفت

« ما همه این حرفها را قبول داریم ولی الان گپ سر چیز دیگری است»

« پس چیه؟ درد ما همین است»

ملا فنر میشود و از جایش برمیخیزد و به سمت خداداد میرود. از جایت برمی خیزی. آتش بدنت را گر گرفته است. احساس میکنی چشمانت می خواهند خارج شوند از کاسه سرت. دندانها، طاقت فشار آوردن به همدیگر را ندارند و استخوان فکت حالاست که از جا در بیاید. همه جای بدنت زمستان شده و داری میلرزی. جهنم شده و داری می سوزی. بالای سر خداداد میایستی. نگاهت میکند. آتش گرفتهای. آتش گرفتهام. دارم میسوزم

 چرا نمیفهمی؟ به آسمان نگاه کن. چیزی تا صبح نمانده. فردا همین که از خواب نجسشان بلند شدند، اولین کاری که میکنند از هر خانه یک مرد را میبرند. معلوم نیست پدر را ببرند یا پسر را. قریهات را بدون مرد میکنند. النگو از دست و گوشواره از گوش دخترکان میبرند. زنان و دختران را به نکاح میگیرند. دوتا دختر جوان دارم. فردا از خانه ی ما اگر کشته شوم، زنم بیوه میشود و دخترهایم یتیم. اگر به معرفی کردن باشد، باز زنم بیوه میشود و دخترهایم یتیم. و خدا میداند چه اتفاقی بیافتد… تخمهای شیطان از هر طرف راه ما را بسته اند. نشد که زنان و دختران را فراری بدهیم. وسط گلهی شغالها گیر کردهایم اما تنها نه… با زنان و اولادهایمان… گور بابای رهبرها

 

 

Fifty Men

This was not your word, Haji. It was Karbalaei Hossein’s. When you said that their commander didn’t accept to make a deal for the blood of their mujahid. At the time that everyone was grieving and mourning and the voices of women inside, were deafening God’s ears. You were on the last step left to the room, sitting. it was not the prayer time, when Karbalaei Hossein was crying with dry eyes and said: “If they take one person from every house to kill, do you know how many children will be orphaned, how many families will be left without a breadwinner, and how many women will be widows?” And it was as if he was reciting the tragedy of Hossein’s martyrdom when the women started to scream louder, and the men’s shoulders in the yard were like waves that had fallen into turmoil. Your eyes saw nothing because your head was between your knees, and you didn’t want anyone to see you crying. But you could hear some who were seizing God by the collar and complaining to Him about these atrocities, the youths who were buried and the men who were hanged. These people have witnessed all kinds of death. They have even been executed with an RPG bullet and hanged from a soccer goal.

“If we had offered one hundred and fifty cows, they might still not have accepted. Tomorrow, after they kill the men in the name of religion and shari’ah, they will loot our property. Our women, girls, and children will be… and…. The Mullah reneged on his word. He touched his beard with one hand, counting his rosary beads with the other hand one by one. He leaned his head against the wall and said, ‘The Qur’an was in front of me, and we wanted to start reading it with the children when Qasem came in a hurry, without any greeting, and said, ‘Haji says to get to them fast.'”

My breath was caught in my throat, It was as if I was on fire but shivering of cold. I got dizzy, it was like Qasem and the children, the Quran, and the room were spinning around my head.
Haji was in front of me, saying aloud: “Mullah, are you here? What should we do now? Shall we go?”

I said: “Where?”

He said: “To my parents’ tombs.”

I said: “Let’s go. By paying them a visit, we’ll be blessed by God.” I was not feeling well and Haji understood. They splashed water on my face and made me drink some water until I understood what the conversation was about.

We stood in front of their commander. He gave us a dirty look with his kohled eyes. His eyes were bloodshot, as if he was high on drugs. Neither he nor the people around him greeted us. He humiliated us, so did his soldiers.

They stood with their hands on the triggers. One of them was on the ground covered in a blanket. A foul odor permeated the air, and I scanned the surroundings to locate its source. It wasn’t the stench of their unwashed bodies but the reek of carcasses. The commander showed us the laid body and asked, ‘Do you recognize him?’ How could we? He was a nameless, ordinary man. Abandoning further thoughts, I replied, ‘I don’t know.’ Haji and Yaqoob voiced the same.

Their commander yelled like an injured man who had been shot, ‘If you didn’t know him, why did you kill him?’ At that very moment, the odor of the carcass faded, and the odor of a new trouble, a new sedition, filled the air. It was a new excuse to kill. The commander recounted the noble deeds of the fallen mujahid, emphasizing his status as a devoted fighter, a father to multiple children, a husband to several women, and a martyr. He attempted to instill the idea that he was a martyr. the martyrdom has become a joke. He was speaking of the unjustly shed blood of his mujahid as if all the spilled blood before and even at present were justified.

He yelled that if the murderer is not identified, they would kill one man from each family for revenge. Revenge… They have used religion as a tool for power and loot. Fifty or sixty people for one of them. It is as if their mujahid was a goose with golden eggs. They don’t even want to bury his body. What kind of religion is this? Yaqoob took a leap of faith and said, ‘If your heart seeks revenge, kill me in retaliation for your mujahid.’ Their commander took a look, grinned, and left.

With a slight grin, Khodadad looks towards Haji and Mullah. ‘I suppose the three of you want to draw lots and choose one person, don’t you? If Yaqoob’s name is drawn in the lottery, the others will make fun of you. Even their commander will make fun of you as he did earlier today. Yaqoob’s hands are shaky. If he aims at the wall, he will miss and shoot the sky. Only you two will remain in the lot.’

“You know that I have two young daughters and a little son. I am the only breadwinner. If only I had an older son, my daughters wouldn’t be displaced and wouldn’t have suffered.”

“Only Haji remains. He has a young man at home who can pay for two families, doesn’t he?”

Now you have to answer, Haji. Mullah excused himself with a reason. You are the only one left. Mullah, you got rid of it and left me in sorrow. What should I say to this young man? My daughters are all married, and Qasem can afford life and expenses. What should I say? Mullah looks at Haji and shakes his head: ‘Yeah, you are right. Qasem is young and strong enough to work. Haji himself may not want to admit it, but he supports several orphans and poor families. If something happens to him, those families will lose their caretaker. If he surrenders himself, they will surely understand that he did it to save people’s lives. They want us to hand over the murderer so that they can reach his accomplices and…’

You know that the commander wants only one person to take revenge. He didn’t say anything about his accomplices or else, but Haji really pays for several widowed families. He is the elder of this village. If we sacrifice him, others will backbite that they sacrificed their elder to save themselves. Haji is the only one who understands what they say and what they do. ‘So what do you want to do now?’

Haji scratches his beard and looks at all three of them: ‘That is why we have gathered here. We have not reached anywhere until now. Show us a way. What should we do?’
Khodadad smiles in surprise and looks at Haji with wide-open eyes.”

“Me? Who am I to give advice?” Haji half-rises, just like a few moments ago. His face is in the dark, and he fakes a smile. “You are young. You are sharper than us old men. We want to know your opinion. Ain’t I right, Yaqoob?” “Ain’t it right, Yaqoob?” “Ain’t it right, Yaqoob?” “Ain’t it right?” This sentence echoes in your mind like a wave of explosions next to you. What are you thinking about, Yaqoob? What thoughts are you drowning in?

“I told their commander to avenge me. He grinned and left, son of a …. if only I was young, I knew how to treat this son of a …. I’m fucking old. Alas, if only I was young, I’d tied his beard to a donkey to drag him from place to place. You want someone to be avenged for your dead soldier, why do you want to shed a sea of blood? “Our mujahid was so and so and now he’s a dead goat with golden horns. God damn who let you in this land. Ah, if only I was young, I would beat the shit out of their commander.

Ain’t it right, Yaqoob? why don’t you talk? Haji is talking to you. answer him. he thinks you might have had a stroke.

Yaqoob takes a deep breath and turns towards Haji and two others, who are staring at his mouth. “What can I say? You know better yourself.”

– “Yaqoob, why don’t you talk? You always gave good comments. Why are you so quiet?” Khodadad said.

– “Friends are here. I’ve got a headache.”

– “Why? looking for me the whole day didn’t give you a headache, you’ve got a headache now?”

Mullah moves his rosary in his hand: “We’ve also got a headache. discussing this for the whole day melted Our brains.”
“Do you want me to get opium from them? You will get well soon.”

“Have they ever done right by us with anything? To do it by giving us opium? Starting tomorrow, all young people will be executed for the crime of smoking opium.
Haji coughs and frowns, maybe because they lost the train of thought. He signals to Mullah to forget about opium and start talking about what should have been done. Haji himself takes the lead in the conversation.

“Do not talk too much. Well, young man, what should we do? Make a suggestion.”

“What is our way out? We are stuck between a pack of jackals and wolves. Either we have to wait until we are killed by their claws and teeth or we have to attack them to either kill or be killed.”

“You are right. We really are stuck. But if we attack, we attack with what? with which weapon? With which force? They looted whatever was left of the Americans. They plundered whatever was left of the national army. Pakistan sends troops and ammunition back to back. what do we have instead? A few people who have seen the war; But they have not been in the war.”

“So we have to wait for them to tear us into pieces,” Mullah half-stands and continues Haji’s argument.
“Not true. This is not the way either, but what should we do when we don’t have guns, we don’t have power, we can’t fight? We can’t fight, and we don’t want to be killed,” Mullah explains.

“You definitely want to sacrifice someone, but that one person is not one of you gentlemen. He is one of the poor and helpless people,” Haji counters.

“All right. Are you satisfied? He taunted you for being a tycoon by saying gentlemen. If I were a tycoon, what would I be doing here? Have you ever seen a tycoon whose life revolves around his bank accounts all around the world? The world is their oyster. If I were a tycoon, I would cross my legs sitting at home somewhere in the world,” Haji frowns and clenches his teeth, telling himself.

“What? What do you mean by gentlemen?” Haji questions.

“It’s always been the same. Now that the Taliban has come into power, where the hell are our leaders? Hiding in the hotels of the UAE and Turkey. In these years, which one of them, which of their children, has had even a scratch, let alone injuries? None of them. Only ordinary people have been killed. The poor soldiers have been killed, the congregation imam and prayers have been killed, the school children have been killed. The kills are always one of us, but not them,” Haji laments.

“The leaders and their children are none of our business. We have to care about ourselves,” Mullah says, stretching his hand towards Khodadad with the rosary hanging between his fingers.

“None of our business? Taliban has been in power for twenty years and has not been exterminated, but something could’ve been done. Our leaders had twenty years to be united, to form a strong military force. When the Uzbeks have Dostum, the Tajiks have Ahmad Massoud, why don’t the Hazaras have anyone? Why don’t we? Our leaders only consider people in elections. All these years, Talib has killed Hazaras, did someone raise his voice in the Arg (presidential palace)?” Khodadad questions.

 

If you liked this story and would like to help more writers like this publish their work, please consider supporting our writers and artists by becoming a member HERE.

Translated from Persian by Zahra Zamani, Zahra is a dedicated translator who finds fulfilment in the quiet service of language bridging. she also a writer who has published some stories and achieved some literary ranks. Gratefully, she hold a Master’s degree in Translation Studies from University of Tehran, a journey that continues to enrich her. Born in Iran to Afghan parents, she cherish the diverse cultural influences that have shaped her perspective. Over time, she humbly focused on diverse translation projects, especially in literary and scientific realms, working with both English and French languages.


Copyright © 2024 the archipelago. The material on this site may not be used elsewhere without written permission. For reprint enquiries, contact us