Now Reading
Letter to my future child نامه به فرزند آینده ام

Letter to my future child نامه به فرزند آینده ام

اثر هنری فرحناز صالحی / Artwork by Farahnaz Salehi, To read this piece in English translation, please scroll down.

…الان که دارم اینو مینویسم به شدت مطمئنم که به وجود نخواهی اومد

!ولی در عین حال میدونم که الان خیلی از دست دنیا و آدم هاش عصبانیم و ممکنه وقتی این عصبانیت تموم شد و اوضاع بهتر، تصمیمم عوض شه و راجع به بودنت تجدید نظر کنم؛ شاید هم نه

!به هر حال هر چیزی ممکنه و هیچ کس نمیتونه آینده رو قطعی پیش بینی کنه حتی اگر در جهت یه چیز مشخص اقدامی بکنه یا دست به هیچ اقدامی نزنه

:نمیدونم منظورمو میفهمی یا نه ولی اگر بخوام بازش کنم یعنی مثلاً من اگه نخوام هیچ وقت تو به وجود بیای دو تا راه دارم
!شاید بتوانم دارو مصرف کنم یا حتی جراحی کنم
…یا شاید
.فقط باید سعی کنم به طور طبیعی بچه دار نشم یا در این زمینه منفعل باشم، بگذارم هر اتفاقی بیفتد

میدونم احتمالاً ازت انتظار بالایی دارم واسه درک اینایی که میگم اما به هر حال یا تو اصلاً وجود نخواهی داشت، یا اگر هم یک روزی اتفاقی یا عمدی بیارمت توی این دنیا قطعاً توی سن کم یا شاید هیچوقت قرار نباشه این نوشته رو بخونی

.میدونی من همیشه تصورم از بچه دار شدن یه چیز غیر منتظره بوده و هست ولی خب همیشه یه سری احتمالات وجود داره به هر حال

یادمه سنم که کمتر بود همه‌ی اطرافیانم منو اینطوری می‌شناختند که اگه یه روزی ازدواج کنم حتما یه مهدکودک اختصاصی توی خونه‌م درست میکنم، رو حساب اینکه با دیدن هر بچه ای از ذوق خواستنش گاهی اینقدر احساساتی میشدم که میزدم زیر گریه

.یا حداقل فکر میکردن آینده من یه جوری، به یه نحوی با بچه ها گره میخوره و به بچه ها مربوط میشه مثل مربی مهد کودک شدن یا یه چیزی شبیه به این

اما الان میدونی چیه؟! باید بگم یه جورایی دیگه اون حس رو ندارم چه بسا حتی دیگه از بچه ها خوشم نمیاد حالا نه که ازشون متنفر باشم یا بدم بیاد، شاید یه چیزی تو مایه های ترس زیاد از غیرقابل پیش بینی بودن یا غیر قابل کنترل بودن وضعیتی که باهاشون بهش دچار میشی، وگرنه یه بچه ی پاک و معصوم چه گناهی داره یا چه بدی میتونه ازش سر بزنه که باعث تنفر بشه

!!باید بگم توی این سال های اخیر خیلی اعصابم ضعیف تر شده و دیگه مثل قدیما حال و حوصله بچه ها رو ندارم؛ مثلاً اگر کسی ازم بخواد چند ساعت بچه اش رو نگه دارم قطعاً بی تعارف میگم نه
!قبلا ممکن بود حتی خودم با خواهش و تمنا از کسی بخوام شده واسه یه لحظه بچه اش رو بده بغلم و باورت میشه توی خیابون بارها از آدمهایی که نمی شناختمشون همچین درخواستی کردم؟

حالا نمی دونم دقیقا چی میشه که یه آدم اینجوری مرز صفر و صد بودن رو رد میکنه اما خب می تونم بگم اون موقعی که عاشق بچه بودم هیچ وقت تصورش رو هم نمیکردم که یه روزی به این مرحله برسم
!از نظر من ترس باعث ضعف آدم میشه، میدونی از چه ترس هایی حرف میزنم؟
…ترس از امنیت نداشتن! حالا خود امنیت هزار تا شاخه متفاوت داره مثلاً امنیت مالی، جانی، روانی و هزارتا چیز شبیه به این

وقتی ترس باعث ضعف میشه، مطمئن هستی که نمی خواهی خود را در معرض ترس قرار بدی و این ضعف، فرزند آینده من، زندگی تو مختل می کنه. فقط تصور کن اگر زنان دیگری جای من بودند، اگر بین ترسو بودن یا شجاع بودن یکی را انتخاب میکردند، قطعا گزینه دوم را انتخاب می کردند

خیلی افسانه ها و باورهای بحث برانگیز مختلفی توی جوامع مختلف در مورد به دنیا اومدن یه بچه وجود داره مثلاً یکیش اینه که قبل از به دنیا اومدنت، اتفاقات مهم زندگیت رو در آینده بهت نشون میدن و تو قبل از اینکه به دنیا بیای خودت تصمیم میگیری که میخوای متولد بشی یا نه؟

هم عجیبه، هم ترسناک و هم امیدوار کننده؛ اگر همچین فرضیه‌ای واقعیت داشته باشه اون موقع یکی مثل خود من شاید به این فکر کنه که کنار تمام مشکلاتی که از اول تا همین حالا تجربه‌ش کرده لابد اون اتفاق خوب و مهمی که به خاطرش بین بودن و نبودن، زندگی کردن و در اصل متولد شدن رو انتخاب کرده هنوز نرسیده

ولی همین الان توی این لحظه سوالی که من از خودم می پرسم اینه که وقتی هنوز خودم نتونستم مسئولیت خودم رو گردن بگیرم، چطوری میتونم مسئولیت به وجود آوردن و خلق موجودی مثل تو رو به عهده بگیرم؟ اینکه میگم مسئولیتِ خودمو نتونستم گردن بگیرم، بخاطر این نیست که آدم مسئولیت پذیری نیستم و از عالم و آدم طلبکارم؛ اتفاقا اکثر اطرافیانم منو به مسئولیت پذیری میشناسن ولی اگه بخوام با یه مثال بهت بگم، مشکل اینجاست که واسه همه مادرم، واسه خودم زن بابا

انگار همه برام ارجحیت و اولویت دارن غیر از خودم، اگه قرار باشه بین خریدن یه چیز ضروری و مورد نیاز خودم، با خریدن کادو صرفا برای خوشحالی یه نفر دیگه، یه گزینه رو انتخاب کنم، اکثر مواقع انتخابم دومیه

اگه قرار باشه برای یه کار شخصی صبح زود از خواب بیدار شم و یه مسیر نه چندان طولانی رو برم، با بیدار موندن شب تا صبح واسه رفتن دنبال کارای یه نفر دیگه و ساعت ها توی راه رفت و برگشت بودن، غیر از دوندگی هایی که شاید حتی به منم مربوط نباشه، معمولا باز دومی رو انتخاب میکنم

و هزاران مثال دیگه که اثبات میکنه برای دیگران مسئولیت پذیرم و برای خودم نه، اما گفتن اینا چیزی رو تغییر نمیده دلیلش هم اینه که انگار تبدیل شده به یه عادت پیش فرض که اگه غیر از این باشه مرتکب گناه شدم

!ما یه زمانی طی یک سری اتفاقات تصمیم گرفتیم حیوون خونگی بیاریم به چند دلیل که یکیش این بود که ببینیم میتونیم آدم های مسئولیت پذیر و متعهدی باشیم یا نه

بعد از یه زمان کم و یه تصمیم هیجانی، کمتر از یک هفته فکر کردن ما یه توله هاسکی گلدِ چشم یخی گرفتیم که دو ماهش بود؛ انقدر کوچیک بود که صدای پارس کردنش مثل صدای جغجغه بود. اوایل هی می دوید سمتمون و شروع میکرد گاز گرفتن که نمیدونستیم دقیقا دلیلش چیه

چون وسایل مورد نیاز نگهداریش رو نداشتیم، هرجای خونه خرابکاری میکرد و ما نمیدونستیم چطوری باید کنترلش کنیم، تا جاییکه تمام فرش ها و وسایل روی زمین رو جمع کردیم و بردیمش پیش دامپزشک که هم براش شناسنامه بگیریم و واکسن هاش رو بزنیم، هم وسایل مورد نیازش رو تهیه کنیم. اسمش رو گذاشتیم بِنجی و تو همون روزای اول تقریبا هشتاد درصد پس اندازمون رو هزینه کردیم و رفته رفته هزینه ها بیشتر میشد و دردسرها بیشتر، طوری که باید پول قرض می گرفتیم برای تهیه غذا و پدهای دستشویی و

ما هیچ اطلاعات درست و کاملی راجع به نگهداری حیوون خونگی نداشتیم و کسی هم اطرافمون تجربه نگهداری از سگ رو نداشت که لااقل ازش کمک بگیریم و این کار رو برامون روز به روز سخت تر میکرد، همچنین برای اون سگ بیچاره که به هرحال زبون مارو متوجه نمیشد و سنش هم خیلی کم بود

خونه مون دیگه اصلا شبیه خونه نبود و هر روز با بوی تعفن و دیدن صحنه های تهوع آور از خواب بیدار می شدیم، یه سری از همسایه ها شروع کردن به اعتراض کردن درباره ی پارس کردنِ وقت و بی وقت بِنجی. توی این مدت با دیدن کلیپ های آموزشی مختلف نگهداری از سگ میخواستیم اوضاع رو بهتر کنیم ولی شرایط هر روز بدتر میشد و صبر من یکی هم دیگه ته کشیده بود

تازه فهمیدیم که بدترین انتخاب برای اولین تجربه نگهداری حیوون خونگی، سگ هاسکي! شیطون ترین، لجباز ترین، خرابکار ترین نوع سگ! حالا فکر کن همچین سگی رو تو یه خونه آپارتمانی پنجاه و پنج متری نگهداری کنی

باید اعتراف کنم دوره وحشتناکی بود و باعث شد بیشتر از هروقت دیگه ای از خودم بدم بیاد و خودمو زیر سوال ببرم چون آوردن اون حیوون تصمیم من هم بود حالا به هر دلیلی اما نتونستم و به هر طریقی و با وجود هر سختی در نهایت اون رو با تمام وسایلش واگذار کردیم. بعدش ما موندیم با کلی عذاب وجدان، احساس گناه، دلتنگی، و در نهایت پس اندازی که از دست رفته بود و برنامه مهمتری براش داشتیم بعلاوه یه عالمه بدهی

فرضا یه روزی تورو به وجود بیارم، به نظرت اگه دیدم از یه جایی به بعد کم آوردم و از پس شرایط بر نمیام اون موقع باید چیکار کنم؟! من با این که حتی نسبت به اون حیوون هم احساس مادرانه داشتم با این حال گاهی تا سر حد مرگ ازش عاصی میشدم؛ میدونم شاید مقایسه درست و به جایی نباشه برای این موقعیت اما حتی اگر بِنجی قربانی تصمیم اشتباه ما واسه فهمیدن داشتن آمادگی لازم و محک زدنمون برای به دنیا آوردن یک بچه نمیشد، خودخواهیه اما میگم با تمام این اتفاقات، این تجربه نه چندان شیرین باعث اثبات خیلی چیزها و جلوگیری از یک فاجعه انسانی شد

…میگم فاجعه چون خودم همیشه معتقد بودم من حاصل خودخواهی دوتا آدمی بودم که واسه چند لحظه لذت و هوس خودشون، منو بی هدف و به قول خودشون ناخواسته وارد این دنیا کردن

آخه مامانم هروقت از چیزی عصبانی میشد که حتی کوچکترین ربطی به من نداشت، بین پنج شش تا بچه اش، به من میگفت هرچی میکشم بخاطر پا قدم و نحسیِ توئه، من اصلا تورو نمیخواستم از وقتی تو به دنیا اومدی زندگی من نابود شد و… و…! حالا مخاطب چی، یه بچه ی سه – چهار ساله ست

:سالهاست این جمله ملکه ذهن من و زمزمه شب و روزم شده

“من کیستم؟ من چیستم؟ زاده‌ی یک شب لذت بار؟! قربانی هوس؟!!…”

…من نمیخوام (تو) بشی (منِ) بعدی و هزاران آدم شبیه به من و حتی بدتر؛ پر از حسرت، پر از خشم، پر از کینه، پر از خلاء، و هزار تا چیز دیگه ای که واژه ای توصیفش نمیکنه

چند وقت پیش داشتم با مثلاً پدر فرضیت (اگر تویی قرار بود وجود داشته باشه) حرف میزدم راجع به خیلی از این‌هایی که الان نوشتم؛

!میگفتم من مطمئن نیستم که میتونم چیزهایی که خودم هیچ وقت نداشتم رو بهت بدم یا نه؟ شاید خیلی بدتر از والدینی بشم که ننگ انسانیت به حساب میان و فراری ام از تبدیل شدن بهشون

نمیدونم میتونم رفاه تو رو فراهم کنم در حالی که هنوز رفاه خودم حتی نزدیک به ایده آل که هیچ، در حد معمول هم نشده؛ از چیزهای واجب که بگذریم من حتی مطمئن نیستم لحظه های زندگیت رو چه جوری باید بسازم برات، مثلاً سالگردهای تولدت رو میتونم برات جشن بگیرم طوری که خودم هیچ وقت تجربه نکردم و فقط رویاش توی سرم بوده همیشه؟

یا مثلاً می تونم هر چند وقت یه بار ببرمت آتلیه برای عکس و فیلم هایی که قراره رشدت رو ثبت کنه و یه روزی اونا رو ببینی و حیرت زده بشی که چطوری از یه موجود کوچولوی ظریفِ بی مو و بی دندون، تبدیل به چه چیزی شدی برخلاف اینکه توی بیست و پنج سال زندگی خودم در حال حاضر حتی یک بارم نرفتم آتلیه مگر برای عکس پرسنلی

!می تونم چیزی رو که درخواست می کنی همون لحظه ای که میخوای برات فراهم کنم و در دسترس قرار بدم یا تو هم قراره مثل من فقط از خواسته‌هات، حسرتشون رو دنبال خودت بکشونی؟

من فکر میکنم این موضوع یه جاهایی خیلی مهمه حالا نه همیشه و همه جا طوری که بد عادتی به وجود بیاره، اما مثلا اگه یه روزی تو یه سنی از بچگی یه چیزی بخوای که بقیه بچه ها معمولا دارن، من نتونم برات فراهم کنم حسرتش تا آخر عمر باهات میمونه حتی اگه خودت بزرگ شی و یه روزی تمام خواسته هاتو خودت به تنهایی به دست بیاری، بازم جای اون چیزی که قبلا میخواستی رو نمیگیره و اون خلاء رو جبران نمیکنه… لااقل برای من که اینطور بوده

اینایی که گفتم شاید برگرده به بحث کمبود و نیاز به مادیات، اما همش به اینا ختم نمیشه و من میدونم آینده غیر قابل پیش بینیه

حالا از همه این ها که بگذریم اصلاً آیا من میتونم به عنوان مادر فرضیت لایق و آدم امنِ زندگیت باشم؟ طوری باهات رفتار کنم که نترسی ازم؟! تبدیل نشم به مادرم و مادرش؟! نکنه این چرخه معیوب نسل به نسل از مادر به فرزند یه روزی از سمت من به تو ارث برسه؟

نکنه یه وقت من اون کسی باشم که همه این احتمالات رو میداد، همه اینا رو میدونست و پیش بینی میکرد، اما باز هم کار خودش رو کرد رو حساب اینکه هر چه پیش آید خوش آید!!!… (بچه روزیش رو با خودش میاره؛ بچه زندگیت رو شادتر میکنه؛ بچه سرگرم و به زندگی امیدوارت میکنه؛ بچه زندگی مشترکت رو با دوام و مستحکم میکنه؛ و بچه… بچه…)

من مادرم و مادرش نیستم، نمیخوام که باشم… سعی کردم ببخشمشون بابت تکرار این چرخه آسیب که در واقع جبران ناپذیره اما اگر اونها بلد نبودند و نمیدونستن این چیزا رو، من که یاد گرفتم، من که !میدونم

.بر اساس همه اینا راستش هر چقدر فکر می کنم میبینم خیلی خیلی ضعیفم در مقابل پذیرش این همه مسئولیت، و فکر میکنم من آدم مناسبی برای مادر شدن نیستم حداقل تا الان و با شرایط موجود

…نمیخوام اگه یه روزی به احتمال یک درصد به دنیا اومدی برگردی توی چشمام زل بزنی و بهم بگی چرا منو به دنیا آوردی؟! حرفی که خودم به مادرم زدم و احتمالاً اون هم به مادرش

!جدا از مشکلات غیرقابل پیش بینی که توی دنیا واسه هر آدمی وجود داشته و داره به هر نحوی، نمیخوام مشکل اصلیت خودِ من و وجودِ خودت باشه

!شاید این بزرگترین لطفی باشه که در حق خودم و خودت میکنم لااقل تو شرایط کنونی؛ بازم میگم تجربه ثابت کرده آینده غیرقابل پیش بینیه حتی اگه براش برنامه ریزی دقیق کرده باشی

!تاکید میکنم من نمیخوام تو، بشی منِ آینده

 

متن از: پرستو یوسفیان

 

Letter to my future child

Now that I am writing this I am certain that I do not want you to be born!

But I also know that right now I am really angry at the world and its people, and when this anger passes and the situation gets better I might change my mind about your existence, but maybe not!

Anyway, so many things can happen, and no one can predict what will happen in the future, even if they follow a specific plan.

I do not know if you understand me or not, but I want to make it clear; for example, if I do not want to give birth to you, I have two options:
Maybe I could take some medication or even have some surgery!
Or maybe…
I should just try to not have children naturally or be passive in this regard, let whatever happens happen.

I know I’m probably expecting a lot from you right now to understand what I’m saying, but either way, you will not exist. Or if one day you do read this, if one day I bring you into this world accidentally or intentionally, it will definitely not be at a young age when I let you read this.

You know, I always imagined that having a child would be something unexpected, but there is always a series of possibilities…

I remember when I was younger, everyone around me who knew me was certain that if one day I got married I would start my own private kindergarten in my house, because when I saw a child, any child, I became excited. Sometimes I felt so emotional that I would start crying!
Or at least I thought that my future was somehow tied to kids and related to kids, that maybe I would become a kindergarten teacher or something like that.

But now, you know what? I have to say that now I do not like children in any way. I should say now that I really hate them. Maybe there is a reason for this fear, of the unpredictability or uncontrollability of the situation which I am dealing with…

I must say that in recent years I have become more easily agitated, and I am no longer like I used to be. For example, if someone asks me to take care of his or her child for one night, I will definitely say no!

If this had happened before, I might even have begged the person to give me their child for a moment longer, and I don’t not know how many times I have asked people on the street if I could hold their child!

Now I do not know exactly what happens when a person like this crosses the line between being zero and one hundred in changing her emotion toward something, but I can say with certainty that when I was in love with children, I never imagined that one day I would reach this stage and hate them…

In my opinion, fear makes a person weak. Do you know what fears I am talking about?!

Perhaps I am afraid of lack of security! Now, security itself has a thousand different branches, for example, financial security, life, psychological security and thousands of things like this …

When fear causes weakness, you are sure that you do not want to expose yourself to fear, and this weakness, future child, would disrupt your life. Just imagine if other women were in my place, if they would choose between being a coward like me or being brave, they would definitely choose the second option.

There are many myths and controversial stereotypes and beliefs in different societies about the birth of a creature, or better to say, the birth of a child. For example, there is one belief that says before you are born, you are shown the important events of your future life and you are given the opportunity to choose: Do you want to be born or not?!

Strange, scary and hopeful; If such a hypothesis is true, then someone like me might think that with all the problems she has experienced from the beginning until now, there must be a good and important event that led her to being born, choosing between being and not being, being and living, and, in fact, the reason I have chosen to become has not arrived yet…

But right now, the question I am asking myself is, when I have not yet been able to take responsibility for myself, how can I take responsibility for creating a creature like you?

You know, for a while we decided to have an animal. We did this for several reasons, one of which was to see if we could be responsible and if we are committed people or not. I have to admit, it was a terrible period and it made me hate myself more than ever and question myself, because having that animal was also my decision. But for whatever reason I could not do it, at all. Even though I felt like a mother to that animal, I sometimes hated it – and I know it may not be the right comparison for this situation, but even though that animal became the victim of my wrong decision to understand the necessary preparation and test whether it was possible for me to give birth to a child, it is selfish to say that it proved many things and prevented a human catastrophe …

I say catastrophe because I have always believed that I was the result of the selfishness of two people who, for a few moments of their own pleasure, made me enter this world aimlessly and, as they say, unintentionally!

For years, this sentence has stuck in my mind and whispered itself to me day and night:

“Who am I? What am I? The child of a pleasurable night?! The victim of lust?!! …”
I do not want you to be the next – full of regret, full of anger, full of resentment, full of emptiness and a thousand other things that no words can describe …
Some time ago, I was talking to your would-be father (if you were supposed to exist) about many of the things I have just written.
I was saying I’m not sure if I can give you things I never had myself. Maybe I would be much worse than the parents who take the shame of humanity into account and run away from becoming them!

I do not know if I can provide welfare for you while my own welfare is not even close to ideal yet. Apart from the obligatory things, I’m not even sure how I should make the important moments of your life for you, for example, how I should celebrate your birthdays and anniversaries for you in a way that I have never experienced and only the dream has always been in my head …
Or taking you to the studio once in a while for photos and videos to record your growth, despite the fact that in the 24 years of my life, I have not gone to the studio even once, except for personal official photos!

Can I make these moments the way you want me to make them – or will you, like me, just look at these attempts with regret?!
What I said may go back to the discussion of scarcity and the need for material things, but that is not all, I know the future is unpredictable …
Leaving all this aside, can I at all be worthy of being a good mother and a safe person for your life? Can I treat you in such a way that you are not afraid of me?! Can I not become my mother

and my grandmother?! Will this vicious cycle not be inherited from me to you one day, from generation to generation, from mother to child?! And don’t let me be the one who had all these possibilities and did this job again, taking into account that whatever happens is welcome!!!
I’m not my mother and I do not want to be her … I tried to forgive them for repeating this cycle of damage, which is actually irreparable, but if they did not know and did not do many things, I would have learned!!!
Based on all this, honestly, no matter how much I think I see, I am still very, very weak in accepting all this responsibility, and I think I am not a suitable person to become a mother …
I do not want you to look me in the eye and ask me why I gave birth to you, if one day you were born with this 1 percent probability! The words I said to my mother and probably she said to her mother too …
Apart from the unpredictable problems that exist and are present for every person in the world, I do not want the problem to be mine and your own existence!

I want you to understand that I do not want your future self to be me!

 

Edited by Harriet Crisp.

Translated by Raha Azadi.

If you liked this story and would like to help more writers like this publish their work, please consider supporting our writers and artists by becoming a member HERE.

 


Copyright © 2024 the archipelago. The material on this site may not be used elsewhere without written permission. For reprint enquiries, contact us