Now Reading
August 15: Day of Dreams’ Death پانزده اوت، روز مرگ رویاها

August 15: Day of Dreams’ Death پانزده اوت، روز مرگ رویاها

Artwork by Ati Azizi

The promise of the young generation


Monday, a day after the presidential palace fell to the hands of the Taliban, I started the morning with the class that I always liked. Although I was their teacher, I learned a lot from them. There are different age groups in the class, but most of the students are in their teens and early twenties. I started my morning with a good breakfast to have energy and transfer this feeling to my students. 

It was almost ten-thirty when we started the class. I said: “Hello, how are you all?” 

But I did not receive any answer.

I repeated my sentence for the second time. I waited for a few seconds, but still no one answered.

This silence was unfamiliar to me, it reminded me of a deep sorrow that was going to the bone. It was as if someone’s soul was flying and everyone was mourning in silence. I did not want the silence to take energy from the students. I said to myself, maybe the internet is weak and they can’t hear me.

I repeated my sentence for the third time, when one of the students began to speak: “What is the reason for us to be good? The situation is bad and there is no hope.” I, who had read the news early yesterday morning, still did not know that the Taliban had taken over the presidential palace. The president had fled or perhaps left the country to prevent further bloodshed. So I began to comfort them, and I said: “we still can have hope, be sure that we will take back the villages and districts.”

It was then that all the students broke their silence and said in a voice full of sorrow: “It is over! Afghanistan will not see happiness anymore! The citadel fell into the hands of the Taliban!”

I could not believe it, I asked them to repeat their words.

The same student who gave the news before started talking: “Teacher, we say they took the citadel! Afghan people are the most miserable ones now! How is it possible that you don’t know yet, teacher?” For a minute I felt I wanted to shout, and say it was not true. It is impossible that the citadel has fallen. There is still hope. Girls can still run in the streets, they still can be girls! We still can trust the statesmen and the army.

My tears fell on my hand, but I took a deep breath and drank some water. I tried to hide my grief. I did not want the students to be more upset than they are now. During the class, we all smiled when we forgot about that great tragedy for a moment, but when we remembered it again, it was as if someone was stealing our smile and giving us a deep regret.

It was twelve o’clock and the class was over. As usual, I went to my mother’s room to tell her that if she was hungry, I could prepare food for her. I entered the room and saw that my mother’s eyes were red and she was sobbing. I quickly went and sat down in front of her and took her hands in mine. With an artificial smile, as if someone had put it on my face like a mask, I said: “Tell me who bothered my mother so I punish her?”

My mother said: “history repeated, the citadel fell to the Taliban hands! My heart burns for my people, they can no longer tolerate it. We are here, we can not understand what will happen to my people and our girls.” And she whispered Dawood Sarkhosh’s song. 

My land
So exhausted of persecution
My land
Without any hymn and song
My land
Impatient without medicine without hope
My land
Who has sung your sorrow?
My land
Who has opened your way?
My land
Who has been loyal to you?

I squeezed her hands, and put her head on my shoulders. I said: “My mother, I promise they will pay for these tears.” The young generation of Afghanistan is not a generation that can tolerate a government that has come to power by force and guns, just be patient!

I saw the change in my mother’s face. Hope sprouted in the heart of a mother from my land.


قول نسل جوان

روز دوشنبه یک روز پس از به تصرف درآمدن کاخ ریاست جمهوری به دست طالبان بود. صبح را با کلاس درس شروع کرده بودم،  کلاسی که همیشه دوست داشتم. با این که معلم بودم خیلی چیز ها از آن ها یاد می گرفتم. رده سنی های مختلفی در کلاس حضور داشتند. ولی بیشتر دانش آموزان در سنین نوجوانی و اوایل دهه بیست زندگی شان بودند. کلاس را با یک صبح بخیر جانانه شروع کردم تا انرژی داشته باشم و این را به شاگردان هم منتقل کنم

ساعت تقریبا ده ونیم صبح بود که کلاس را آغاز کردیم. گفتم: سلام به همگی حالتان چطور است؟ 

ولی هیچ پاسخی دریافت نکردم، جمله ام را برای بار دوم تکرار کردم. چند ثانیه ای منتظر ماندم، ولی باز هم کسی جواب نداد. این سکوت برایم نا آشنا بود، غم عمیقی رونده به سوی استخوان را برایم یادآور می شد. گویی روح کسی رو به پرواز بود و همه با سکوت سوگواری می کردند. دوست نداشتم این سکوت انرژی را از شاگردان بگیرد. با خود گفتم شاید اینترنت ضعیف است و آن ها صدایم را نمی شنوند. برای سومین بار جمله ام را تکرار کردم که یکی از شاگردان شروع به حرف زدن کرد: چه دلیلی برای خوب بودن ما وجود دارد؟ اوضاع نابسامان است و دیگر امیدی نیست. من که اخبار را روز گذشته صبح زود مطالعه کرده بودم هنوز نمی دانستم که طالبان کاخ ریاست جمهوری را گرفته بودند. رئیس جمهور فرار و یا شاید هم برای جلوگیری از ریخته شدن خون بیشتر از کشور رفته بود. من شروع به دلداری دادن آن ها کردم و گفتم: هنوز امید هست مطمئن باشید که قریه ها و ولسوالی ها را پس می گیریم. در آن زمان بود که همه شاگردان سکوتشان شکسته شد. با صدایی پر از غم و اندوه یک صدا گفتند: دیگر تمام شد!  افغانستان دیگر روی خوشی را نخواهد دید. ارگ به دست طالبان افتاد! من که باورم نمی شد از آن ها خواستم تا دوباره حرف خود را تکرار کنند. که باز هم همان شاگرد آغاز کننده شروع به حرف زدن کرد: استاد میگوییم ارگ را گرفتند! طالبان بر سر قدرت شدند! مردم افغانستان بدبخت شدند! شما چطور هنوز خبر ندارید استاد؟ 

در یک لحظه احساس کردم می خواهم فریاد بزنم و بگوییم حقیقت ندارد! این غیر ممکن است که ارگ سقوط کرده باشد. هنوز امید است! هنوز دختران می توانند در کوچه ها بدوند و دخترانگی کنند!  هنوز هم می شود دل بست به دولتمردان و ارتشیان! اشک هایم سرازیر شد و روی دستم ریخت. ولی نفس عمیقی کشیدم و کمی آب نوشیدم. خود را جم و جور کردم و سعی کردم غم خود را پنهان کنم. نمی خواستم شاگردان از این ناراحت تر شوند. در طول کلاس همه ما وقتی برای لحظه ای آن فاجعه بزرگ را از یاد می بردیم لبخندی می زدیم. ولی وقتی دوباره به یاد می آوردیم، گویی کسی لبخند ما را می دزدید و جایش حسرت عمیقی به ما هدیه می داد 

ساعت دوازده بعد از ظهر شد و کلاس به پایان رسید. من طبق عادت هر روزه سری به اتاق مادرم زدم تا به او بگویم که اگر گرسنه است برایش غذا آماده کنم. وارد اتاق شدم که دیدم چشم های مادرم قرمز است و هق هق می کند. سریع رفتم و پیش پایش نشستم، دستهایش را در دستانم گرفتم.  با لبخندی مصنوعی که گویی کسی آن را مانند ماسک بر روی صورتم گذاشته بود گفتم: مادرم را چه کسی اذیت کرده؟ بگو تا حسابی مجازات شود! مادرم گفت: تاریخ دوباره تکرار شد، ارگ به دست طالبان افتاد! دلم برای مردم می سوزد. آنها دیگر توان ندارند. ما اینجا هستیم و نمی دانیم چه اتفاقی برای مردم و دختران خواهد افتاد و زیر لب آهنگ داوود سرخوش را زمزمه کرد

سرزمینِ من

 خسته خسته از جفایی 

سرزمینِ من

بی سرود و بی صدایی

سرزمین من 

دردمندِ بی دوایی

سرزمینِ من

مثل چشم انتظاری

سرزمینِ من 

مثلِ دشت پر غباری

 سرزمین من

مثلِ قلب داغداری

دست هایش را محکم فشردم و سرش را روی شانه هایم گذاشتم. گفتم: مادرم به تو قول میدهم آن ها تاوان این اشک ها را خواهند داد. نسل جوان افغانستان نسلی نیست که با حکومتی که با زور و اسلحه به قدرت رسیده است مدارا کند، فقط صبر داشته باش

تغییر را در چهره مادرم دیدم. امیدی دیگر در دل مادری از سرزمینم جوانه زد


Editor’s Note: “August 15, Day of Dreams’ Death” is a four-part collection of Afghan women’s feelings and perspectives toward the fall of the presidential palace in Kabul. This is what young Afghan women, who are living in different countries, think about the Taliban and their unjust rules and perspectives. No matter where we are, we are working to have a great country and get back what is taken from us! We will never accept them.
– Raha Azadi

یادداشت ویراستار : “پانزده اوت ، روز مرگ رویاها” مجموعه ای از احساسات و دیدگاه های زنان افغان نسبت به سقوط کاخ ریاست جمهوری در کابل است. این همان چیزی است که زنان جوان افغان که در کشورهای مختلف زندگی می کنند در مورد طالبان و قوانین و دیدگاه های ناعادلانه آنها فکر می کنند. مهم نیست کجا هستیم ، ما در تلاش هستیم تا یک کشور بزرگ داشته باشیم و آنچه از ما گرفته شده را پس بگیریم! ما هرگز آنها را نمی پذیریم
رها آزادی –

Translation by Raha Azadi


If you liked this story and would like to help more writers like this publish their work, please consider supporting our writers and artists by becoming a member HERE.

Copyright © 2024 the archipelago. The material on this site may not be used elsewhere without written permission. For reprint enquiries, contact us