Now Reading
August 15: Day of Dreams’ Death پانزده اوت، روز مرگ رویاها

August 15: Day of Dreams’ Death پانزده اوت، روز مرگ رویاها

Artwork by Ati Azizi

What Will Happen to Our Dreams?

 

I could not sleep at all since the night before on Sunday because I had heard in the news that the Taliban were approaching Kabul. It was early morning when I woke up. The weather that day was very suffocating and I was bored too. I went out of the house to go to work, because my job was related to education so I needed to be out as usual. 

People dressed in black for a religious ceremony. I saw them running everywhere and they were scared, most of them were women and children. I was very surprised to see them like that. I told myself what had happened that they were running with such fear, but I did not know what was the reason, so I continued on my way.

When I got to the station, a boy in black pants and a black t-shirt with white words written on it turned to me and said, “You will not find any car today because the Taliban have reached Kabul and the people are fleeing.”

I, who had never seen the Taliban, was terrified and the first thing I did was to see what I was wearing. My clothes were good because I had an Arabic hijab, but I had black sandals on my feet, which the Taliban had a problem with. A frightened but zealous man dressed in the cream-colored Afghan dress that is common here was standing next to a car and said, “Take the girls and women home first so they can be safe.” I ran and got in the van. 

People were running fast in the streets. The fear in the face of those who had returned from government duties in suits was the same as those in Afghan clothes and were clearly visible. Many men came out of their houses and comforted the frightened women and girls that “There are security forces, there is a government and if they are not there we are here to protect you,” but these words were not enough to calm them down.

The shops in the city and the streets were closing quickly, but it was as if some people still had hope and did not want to believe, they left the shops open and looked at the fleeing people with astonishment. In half an hour the city of Kabul turned into a dead city, and this scared me even more, and I thought to myself, what will the war be like? And what will happen to the people?

The same thoughts were in my head and I could see the others calling to someone, to her sister, another person to his mother and to their family members and informing them that the Taliban had reached the gates of Kabul. Finally I arrived at my house, where I thought it was the safest place possible, halfway by car and halfway by foot. A few minutes later, there was the sound of scattered gunfire, which made me very scared, and I was thinking that the Taliban really came? It was finally night when my nightmare came true and what I was afraid happened, and the citadel fell into the hands of the Taliban. It was only then that I cried and realized that I had lost my job and could no longer study, and that my dreams were running much faster than I did, as if someone was holding me back.  

I fell asleep like this with a wet pillow.

رویاهای ما چه خواهد شد؟ 

 از شب قبل روز یکشنبه به خاطر اینکه در اخبار شنیده بودم که طالبان به کابل نزدیک شدند؛ اصلا خوابم نبرد. نزدیک صبح بود که کمی چشم روی هم گذاشتم. صبح وقتی از خواب بلند شدم; به هوا نگاه کردم برعکس هر روز آن روز هوا خیلی حالت خفگی داشت. من هم کسل بودم. ولی باز هم به خاطر اینکه کارم به آموزش ربط داشت، طبق معمول هر روز برای رفتن به محل کارم از خانه بیرون رفتم. در راه مردمی با لباس های سیاهی که به دلیل یک مراسم مذهبی پوشیده بودند را می دیدم. آنها به هر سوهراسان می دویدند؛ اغلب آنان از قشر زنان و کودکان بودند. من از دیدن آنها بسیار متعجب شده بودم و با خود گفتم که چه اتفاقی افتاده است که آنها با این ترس و وحشت می دوند ولی دلیل آن را نمی دانستم. من به راه خود ادامه دادم

وقتی به ایستگاه رسیدم پسری که یک شلوار سیاه و یک بلوز سیاه رنگی که روی آن کلماتی به رنگ سفید نوشته شده بود، آنجا بود.‌ آن پسر رو به من کرد و گفت : ” امروز هیچ ماشینی پیدا نمیکنی چون طالبان به کابل رسیدند و مردم در حال فرار هستند.” من که تا به حال طالبان را از نزدیک ندیده بودم، هراس تمام وجودم را فرا گرفت. اول به خود نگاه کردم که چه بر تن دارم. لباسم که خوب بود چون یک حجاب عربی داشتم اما در پایم یک صندل سیاه بود که از نظر طالبان مشکل داشت. در همین فکر بودم که ناگهان با صدایی به خود آمدم و رو به صدایی که از طرف دیگر می آمد کردم

مردی هراسان اما غیور که لباس افغانی کرم رنگ که در این جا مرسوم است به تن داشت کنار ماشینی ایستاده بود و میگفت : “اول دختران و زنان را به خانه هایشان برسانید تا آنها در امان باشند.” من هم همراه دخترانی که به سوی آن ماشين ون نوک مدادی که آنجا بود می دویدند رفتم و سوار شدم . مردم در کوچه ها با سرعت می دویدند. کسانی که از وظایف دولتی برگشته بودند کت و شلوار و کسانی هم لباس های افغانی بر تن داشتند ترس در چهره هایشان به وضوح دیده میشد. در میان خیابان  که پر از ماشین ها و انسان ها بود راهی برای عبور خود پیدا می کردند. بسیاری از مردان به بیرون از خانه هایشان آمده بودند. مردان زنان و دخترانی را که ترسیده بودند دلداری می دادند که ” نیرو های امنیتی هست ، دولت است و اگر آنها نباشند ما هستیم ” ولی و این حرف ها برای آرام کردن آنان کافی نبود. در شهر، کوچه ها، و مغازه ها به سرعت بسته می شدند ولی گویی بعضی ها هنوز امید داشتند و نمی خواستند که باور کنند؛ مغازه ها را باز گذاشته بودند و به مردم در حال فرار با حیرت می نگریستند. ولی شهر کابل در مدت نیم ساعت به شهر مرده تبدیل شد، این مرا بیشتر ترساند. با خود فکر کردم که جنگ چگونه خواهد بود؟  بر سر مردم چه خواهد آمد ؟ همین فکرا در سرم بود و به بقیه می دیدم که یک نفر به خواهرش ، دیگری به مادرش و خلاصه به اعضای خانواده شان زنگ می زدند و خبر می دادند که طالبان به دروازه های کابل رسیدند

منم نصف راه را با ماشین و نصف راه را پیاده بالاخره خودم را به خانه رساندم؛ جایی که فکر میکردم امن ترین جای ممکن است. چند دقیقه بعد از آمدنم صدای شلیک های پراکنده آمد که خیلی ترس من را زیاد کرده بود. همش فکر می کردم یعنی واقعا طالبان آمدند؟  شب شد و این کابوسم به حقیقت تبدیل شد و چیزی که ازش می ترسیدم اتفاق افتاد.  ارگ به دست این گروه افتاد . تازه اون موقع بود که گریه ام در آمد و فهمیدم که شغلم رو از دست دادم و دیگر نمی توانم درس بخوانم و آرزو هایم بسیار سریع تر از من می دویدند و گویی کسی مرا از رساندن به آن باز میدارد. 

.من اینگونه با بالشتی خیس به خواب رفتم 

 

Editor’s Note: “August 15, Day of Dreams’ Death” is a four-part collection of Afghan women’s feelings and perspectives toward the fall of the presidential palace in Kabul. This is what young Afghan women, who are living in different countries, think about the Taliban and their unjust rules and perspectives. No matter where we are, we are working to have a great country and get back what is taken from us! We will never accept them.
Raha Azadi

یادداشت ویراستار : “پانزده اوت ، روز مرگ رویاها” مجموعه ای از احساسات و دیدگاه های زنان افغان نسبت به سقوط کاخ ریاست جمهوری در کابل است. این همان چیزی است که زنان جوان افغان که در کشورهای مختلف زندگی می کنند در مورد طالبان و قوانین و دیدگاه های ناعادلانه آنها فکر می کنند. مهم نیست کجا هستیم ، ما در تلاش هستیم تا یک کشور بزرگ داشته باشیم و آنچه از ما گرفته شده را پس بگیریم! ما هرگز آنها را نمی پذیریم
رها آزادی –

Translation by Raha Azadi

 

If you liked this story and would like to help more writers like this publish their work, please consider supporting our writers and artists by becoming a member HERE.


Copyright © 2024 the archipelago. The material on this site may not be used elsewhere without written permission. For reprint enquiries, contact us